من از آن روز که در بند توام آزادم....
اگر به تو دل بستم به خاطر تو نبود بلکه عشق در وجودم شعله ور
شده بود خواستم آزادش سازم که ناگهان تو جلویم سبز شدی نمی دانم...... شاید تقدیر این بود شاید تقدیر این بود که قلبم را با تمام عشقش بسپارم دست تو تا تو آن عشق سرکش را از
بین ببری و آرامش کنی. من تورا دوست داشتم نه به خاطر خودت... به خاطر این که با
وجود تو عشق درونم آرام میگرفت وتو می دانستی می دانستی که بدون تو من چه زجری می کشم ودرد بی درمانم تنها باوجود تو درمان می شود وبا همه ی این ها باز هم رفتی تورفتی و قلب پراز عشق مرا
بردی ومن جای آن را بانفرت پر کردم با نفرت از همه چیزو همه کس با نفرت از دنیا و تو...... حال تو برگشتی و می خواهی قلب مرا پس دهی اما دیگر من قبول نمی کنم زیرا دیگر جای قلبم پرشده ونفرت تمام وجودم رو فرا
گرفته....... و این بار من می روم.
پرستو
| Design By : Night Skin |


