تبليغاتX
آخرین پرستوی مهاجر


آخرین پرستوی مهاجر

من از آن روز که در بند توام آزادم....

معلم از شاگردش پرسید: دو خط موازی کی به هم می رسند؟شاگرد پاسخ داد:
وقتی یکی برای دیگری خود را می شکند!

نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 19:51 توسط پرستو| |


اشک از لبخند با ارزشتره ،چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزیم که نمی خوایم از دستش بدیم.
نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 12:16 توسط پرستو| |


هزاران هزار بار قسم خوردم که نام تو را بر زبان نیاورم اما چه کنم که همان قسم هم نام تو بود!
نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 12:13 توسط پرستو| |



یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند،طلب عشق ز هر بی سر وپایی نکنیم.

نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 12:8 توسط پرستو| |

تصوير چشمان تو را در رويا ها كشيدم، باغ گلي از جنس مريم ها كشيدم، تو گم شدي در جاده هاي ساكت و دور، من هم به دنبال نفس هايت دويدم.
نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 20:2 توسط پرستو| |

عشق مرگ نيست زندگي است. سخت نيست عين سادگي است. عشق عاشقانه هاي باد وگندم است . اولين پناهگاه کودکي آخرين پناهگاه آدم است. زندگي زيباست حتي اگر کور باشي ؟ خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي؟ اما بي ارزش است اگرثانيه اي عاشق نباشي اگر مي دانستي دل ترک خورده ي من با ياد چشمان باراني ات شکسته تر مي شود هيچ گاه به من پشت نمي کردي اگر مي بيني کسي به روي تو لبخند نمي زند علت را در لبان فرو بسته خودت جستجو کن.
نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 19:48 توسط پرستو| |

گفتم دوست دارم ،گفت چقدر؟دستامو بالا اوردم و همه ی انگشتامو نشونش دادم اما اون به کف دستم که خالی بود نگاه کرد.
نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 9:46 توسط پرستو| |

نمیدانم چرا اینگونه است،وقتی نگاه عاشق به توست ،می بینی اما دلت بسته به مهر دیگری است بی اعتنا می گذری و عاشقانه به کسی می نگری که دلش پیش تو نیست.
نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 9:38 توسط پرستو| |

دوست داشتم ولی تو گفتی بچه ای،این حرف تو خیلی بهم برخورد .رفتم تا بزرگ شوم ولی اونقدر بزرگ شدم که یادم رفت چرا دوست داشتم.
نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 23:23 توسط پرستو| |

چقدر سخته گل آرزو تو تو باغچه دیگری دیدن و هزار بار در خود شکستن وزیر لب گفتن:گل من باغچه ی نومبارک!
نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 23:19 توسط پرستو| |

بهم گفتی دوست دارم.گفتم چقدر؟گفتی از خودت تا خدا.اشک تو چشام جمع شد آخه یادم اومد که گفتی خدا از همه چیز به ما نزدیک تره.
نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 23:17 توسط پرستو| |

معلم دو خط موازی روی تخته کشید،خط اول به خط دوم نگاه کرد و عاشقش شد،خط دوم به خط اول نگاه کرد و عاشقش شد ،آنگاه معلم فریاد زد دو خط موازی هیچ گاه به هم نمی رسند!
نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 23:13 توسط پرستو| |


Design By : Night Skin