من از آن روز که در بند توام آزادم....
اگر به تو دل بستم به خاطر تو نبود بلکه عشق در وجودم شعله ور
شده بود خواستم آزادش سازم که ناگهان تو جلویم سبز شدی نمی دانم...... شاید تقدیر این بود شاید تقدیر این بود که قلبم را با تمام عشقش بسپارم دست تو تا تو آن عشق سرکش را از
بین ببری و آرامش کنی. من تورا دوست داشتم نه به خاطر خودت... به خاطر این که با
وجود تو عشق درونم آرام میگرفت وتو می دانستی می دانستی که بدون تو من چه زجری می کشم ودرد بی درمانم تنها باوجود تو درمان می شود وبا همه ی این ها باز هم رفتی تورفتی و قلب پراز عشق مرا
بردی ومن جای آن را بانفرت پر کردم با نفرت از همه چیزو همه کس با نفرت از دنیا و تو...... حال تو برگشتی و می خواهی قلب مرا پس دهی اما دیگر من قبول نمی کنم زیرا دیگر جای قلبم پرشده ونفرت تمام وجودم رو فرا
گرفته....... و این بار من می روم. سخنانی که از چشمان تو شنیدم می گویند چشمها هرگز دروغ نمی گویند اما من شیرین ترین دروغ ها را از چشمان تو شنیدم آن هنگام که می گفتند: دوستت دارم ... عشق چیزی نیست،جز بارانی از اشک، پشت یک لبخند.
پرستو
پائولو کوئلیو
![]()
my heart would best 4 u
خاک را عاشقانه می بویم
گل را عاشقانه ی بینم
عشق را جاودانه می جویم
دل اگربی غم بود
اگر از بهر پرستو قفسی تنگ نبود
زندگی،عشق،اسارت ،قهر،آشتی
همه بی معنا بود
| Design By : Night Skin |

