تبليغاتX
آخرین پرستوی مهاجر


آخرین پرستوی مهاجر

من از آن روز که در بند توام آزادم....

در دل من چیزی ست ،

مثل یک بیشه نور،

مثل خواب دم صبح،

     و چنان بی تابم که دلم می خواهد

      بدم تا ته دشت،بروم تاسرکوه

     دور ها آوایی است که مرا می خواند.

 

این سال تحصیلی هم مثل سال های دیگه خیلی زود تموم شد.....سالی که به تنهایی برای من پر از فراز و نشیب بود.....سالی که در آن احساس کردم که شخصیت اصلیم شکل گرفت.....

علاوه براین تغییرات ،انتخابات جو خاصی را به وجود آورد که همه از نظر روحی  روانی در تلاطم بودند...هر کسی از یک راهی برای رسیدن به هدفش تلاش می کرد....بعضی ها در خیابا ن شعار سر می دادند و جشن و پایکوبی می کردن و عده ی دیگر برای موفق شدن نامزد مورد نظرشون به دعا و مناجات می پرداختند...همه ی اینا صحنه های قشنگی بود که هیچ وقت از ذهن من پاک نمی شن......یکی از قشنگ ترین و پر شور ترین  خاطره ها  حضور میلیونی مردم در راهپیمایی دیروز بود... زخیابان انقلاب تا میدان آزادی مملو از جمعیت سبز پوشی بود که در اون گروه های مختلف مردم رو میدیدی....پیر و جوون،زن و مرد  همه  و همه برای یک هدف امده بودند و ان هم رسیدن به آزادی ،تحول و صداقت بود....در چهره ی همه ی افرادی که اونجا حضور داشتند می توانستی ببینی که از یک چیزی خسته شدند و همین هم آنها رو اینجا کشونده بود........از این که افرادی برای رسیدن به قدرت دست به هر کار غیر اخلاقی می زنند و آبروی خودشون و کشورشون رو  زیر سوا ل می برند،خسته شده بودن......از عوام فریبی ،از دو رویی ،از تحقیر شدنشون در برابر کشور های دیگه ودروغ گویی خسته شده بودند....

خلاصه این که چه میر حسین موسوی انتخاب بشه چه نشه برای همه مردم یه سری مسائلی روشن شد که قبل از این براشون روشن نشده بود و در نتیجه دولت فعلی با روش قبلی دیگه نمیتونه مملکت رو اداره کنه که این خودش یکی از مزایای این نوع رقابت هاست......

ایشالا این انتخباتم تموم می شه و با پیروزی میر حسین موسوی همه ی ما از این حال و هوا در میایم.

فقط باید این نکته یادمون باشه که اگر کاندیدای مورد نظرمون برنده نشد ما هم باید به نظر اکثریت جامع احترام بذاریم......

پس به امید پیروزی

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 21:35 توسط پرستو| |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.
خوبین ؟چه خبرا؟
بالای این  پست نوشتم این پست خصوصیست ولی واقعا خصوصی نیست در واقع برای این پست برای دوستامه.
خوب یه چند تا خبر دارم
اول اینکه من خرد نرفتم و میام همون مدرسه ی قبلی .
دوم اینکه من یا هیچ کدوم از اعضای خانواده مون توی کما نرفتن و این خبر یه شایعه ی محض بود.
و حالا اینکه توی این چند روز کجا بودم
 رفته بودیم مسافرت.
و خیلی هم خوش گذشت.
خوب همه ی اینا رو خیلی مختصر گفتم چون خیلی کار دارم و باید برم انجامشون بدم.
فقط
در آخر یه شعر خیلی زیبا
از سهراب:

قایقی خواهم ساخت ،
خواهم انداخت به آب .
دور خواهم شد از این خاک غریب
 که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند .

قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
 همچنان خواهم راند .
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
 می فشانند فسون از سر گیسوهاشان .

 همچنان خواهم راند .
همچنان خواهم خواند:
  "دور باید شد دور ."
مرد آن شهر اساطیر نداشت .
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود .
هیچ اینه تالاری، سرخوشی ها را تکرار نکرد .
چاله ابی حتی مشعلی را ننمود .
 دور باید شد، دور.
 شب سرودش را خواند ،
نوبت پنجره هاست .

همچنان خواهم خواند .
همچنان خواهم راند .

پشت دریا ها شهری است
 که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است .
بام ها جای کبوترهایی است ،که به فواره هوش بشری می نگرند .
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف .
خاک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد .

پشت دریاها شهری است
 که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است .

 شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند .

پشت دریا ها شهری است !
 قایقی باید ساخت .




نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 13:37 توسط پرستو| |

به سراغ من اگر میایید،
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا،پر قاصد هایی است
که خبر می آرند،از گل واشده دورترین بوته خاک.
روی شن ها هم ،نقش های سم اسبان سواران ظریفی
                                                       است که صبح
به سر تپه  معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان،چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا در می آید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی،سایه نارونی تا ابدیت جاری است.



به سراغ من اگر می آیید،
نرم وآهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.

نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 22:38 توسط پرستو| |

نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 14:34 توسط پرستو| |

سلام به همه ی دوستای عزیز.این دفعه با یه شعر از سهراب اومدم.شعری که فک کنم همتون حداقل بیت اولش رو شنیدین.صدای پای آب.خیلی شعر قشنگیه ولی یه کم طولانیه.خیلی طول کشید نوشتمش و اصلاحش کردم به خاطر همین دوست دارم شمام همش رو بشینید بخونید ولی من قسمت های اولش رو اینجا برای کسایی که حوصله ندارن تا ته بخونن می زارم اگه خواستید بقیه ش رو می تونید توی ادامه ی مطلب بخونید:

اهل کاشانم .
روزگارم بد نیست .
تکه نانی دارم ،خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم بهتراز برگ درخت .
دوستانی بهتر از آب روان.

و خدایی که دراین نزدیکی است :
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب ،روی قانون گیاه.

من مسلمانم .
قبله ام یک گل سرخ .
جانمازم چشمه، مهرم نور.

دشت سجاده من .
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف .
سنگ از پشت نمازم پیداست :
همه ذرات نمازم متبلور شده است .
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد ،گفته باشد سر گلدسته سرو .
من نمازم را، پی «تکبیره الاحرام »علف می خوانم ،
پی «قد قامت »موج .

کعبه ام بر لب آب ،
کعبه ام زیر اقاقی هاست .
کعبه ام مثل نسیم، باغ به باغ ،می رود شهر به شهر.
«حجرالاسود» من روشنی باغچه است.

اهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است :
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ، می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود .
چه خیالی چه خیالی ... می دانم
پرده ام بی جان است .
خوب می دانم، حوض نقاشی من بی ماهی است
.



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 17:1 توسط پرستو| |

در ابعاداین عصرخاموش
من از طعم تصنیف ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیاتابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
وتنهایی من شبیخون حجم تورا پیش بینی نمی کرد.
وخاصیت عشق این است
.
 
سهراب سپهری
نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 14:18 توسط پرستو| |

بازم سهراب:

دشت هایی چه فراخ!
کوه هایی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی می امد!
من در این آبادی ،پی چیزی می گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری ،ریگی ،لبخندی.

پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود ،که صدایم می زد.

پای نیزاری ماندم،باد می آمد،گوش دادم:
چه کسی با من،حرف می زد؟
سوسماری لغزید.
راه افتادم.
یونجه زاری سر راه ،
بعد جالیز خیار،بوته های گل رنگ
وفراموشی خاک.
 
لب آبی
گیوه ها را کندم،ونشستم،پاها در آب:
"من چه سبزم امروز
و چه اندازهتنم هوشیار است!
نکند اندوهی ،سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ،می چرد گاوی در کرد.
ظهر تابستان است.
سایه ها می دانند،که چه تابستانی است.
سایه هایی بی لک،
گوشه ای روشن وپاک،
کودکان احساس!جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست:
آری
تا شقایق هست زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است،
          مثل یک بیشه نور،
وچنان بی تابم،که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت،بروم تا سر کوه.
دور ها آوایی است که مرا می خواند"







نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 18:12 توسط پرستو| |

سلام،ایندفعه با یه شعر از سهراب اومدم.خیلی شاعر ماهیه.من که خیلی دوسش دارم.گاهی وقتا وقتی خیلی دلم می گیره و کتاب سهراب رو باز می کنم و شعراش رو می خونم یه آرامش خاصی بهم دست می ده به خاطر همین می خوام گلچینی از زیبا ترین شعر هاش رو تو وبلاگم بزارم تا شمام هر وقت دلتون گرفت سری به این وبلاگ بزنید.در ضمن نظر یادتون نره:

شب سردی است و من افسرده.
راه دوری است ،وپایی خسته.
تیرگی هست وچراغی مرده.
 
می کنم تنها از جاده عبور:
دور ماندند از من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی واین ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر،سحر نزدیک است.
هردم این بانگ بر آرم از دل:
وای،این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است.
دیگران هم غم هست به دل،
غم من،لیک،غمی غمناک است.


نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 17:44 توسط پرستو| |


Design By : Night Skin