تبليغاتX
آخرین پرستوی مهاجر
من از آن روز که در بند توام آزادم....

سلام!سلام !سلام!(دوست دارم اینجوری سلام کنم.مشکلیه؟؟؟)

نمیدونم چرا هر وقت من حسم برای نوشتن میاد یه بلایی نازل می شه که دیگه نمی تونم بنویسم.الانم که دارم می نویسم حسش نیست......حالا از جمله بندی هام و املای کلمه ها خودتون می فهمین.

هفته پیش با عمه ام اینا رفته بودیم اردبیل(اصلا فک نکنین ما زیاد رفتیم مسافرتا!فقط لقب مارکوپولو رو کم داشتیم)جاتون خالی خیلی خوش گذشت .مخصوصا اون قسمتش که بنزین تموم کردیم.اون موقع بود که همه یک صدا شعر "طاقت بیار رفیق "سیاوش رو می خوندیم....

دیروزم رفتم خونه ی یکی از دوستای قدیمی ..اونم خوش گذشت .....انسان های زیبا دیدیم حیف که اینجا نمی شه هر چیزی رو گفت !

یه چیزه دیگه،داشتم تو اینترنت سال تولدم رو سرچ می کردم که فهمیدم در سال سگ به دنیا اومدم تازه فهمیدم که چرا انقدر زهرارو گاز می گیرم....اونم چه گازایی....

همینطوری که داشتم  خصوصیات متولین سال سگ رو می خوندم دیدم که در شغل های مناسب سال سگ نوشته:جاسوسی!

گفتم می بینی تروخدابه دختر مردم چه تهمتا که نمی زنن!امروز فرداس که مارم بیان بگیرن!خلاصه اگه پس فردا دیدین یه دختر نوجوان در حال اعتراف کردنه بدونین خودمم... ..

اینو بخون،فک می کنی تو کدوم دسته ای؟

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است

دسته اول

آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم

آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم

آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم

آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

پ.ن:سعی کن همیشه برای قرار گرفتن در دسته ی چهارم تلاش کنی.هر چند بهش نرسی!

پ.ن2:خیلی پرت و پلا نوشتم.دیدی حس نوشتن نبود.حالا هی بگو آپ کن!


ماه رمضون دوست دارم...افطاریاشو...سحریشو...ربناشو....فقظ یه چیزی شو دوست ندارم...اونم روزه گرفتنشو:)))

به هر حال ماه رمضان بر همه ی روزه داران مبارک باد!



 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 17:23  توسط پرستو | 

سلام!یه مدتی اصلا حس وحال نوشتن نداشتم.الانم ندارما...ولی به اصرار برخی از دوستان می نویسم......

تویه این مدتی که نبودم با بابام و مامانم و خواهرم رفته بودیم سفر...برادران گرامی رو هم قال گذاشته بودیم....توی این مدتی که مسافرت بودم ارامش عجیبی داشتم....دور از ایران و دغدغه هاش....با این که دلم برای ایران و ایرانی تنگ شده بود ولی ترجیح می دادم که اونجا بمونم........کاش شرایطش رو داشتم.

یکی از بامزه ترین اتفاق هایی که اونجا برامون  افتاد سوتی عجیبی بود که بنده دادم....ساعت 9 شب با  بابام و زهرا(خواهرم)آماده شدیم که بریم فروشگاه....وقتی رسیدیم به فروشگاه من رفتم جلوی در خروج و وایساده بودم که باز بشه...دیدم باز نمی شه و فکر کر دم تعطیله که فقط از یه طرف باز می شه...با خودم گفتم وایمیسدم تا یکی بیاد بیرون اونوقت درو نگاه می دارم با بابام و زهرا می ریم تو.(مغز متفکرو داریJ)غافل از این که اینجا مثل ایران خودمون خر تو خر نیست......خلاصه اینکه چند ثانیه صبر کردم تا یه خانومه اومد بیرون منم سریع و یواشکی رفتم تو و بایه دستم درو نگه داشتم و با یه دست دیگمم برای بابام و زهرا بای بای می کردم که زود بیان (به خدا تقصیر خودم نبود،وقت سوتی دادنم بود) حالا از یه طرف پلیسه به زبون ترکی سعی می کرد حالیم کنه که از اون طرف برمَ و مثل دیوونه ها نگام می کرد و از طرف دیگه زهرا از خنده غش کرده بود .خدا رو شکر 2 نفر بیشتر من رو در حال انجام این کار ندیدن وگرنه اسمم در کتاب گینس ثبت می شد!

 

این دفعه ترجیح می دم به جای نوشتن شعر چندتا عکس و کاریکاتور

بز ارم از جریانات اخیر:



پ.ن:تعدادی از عکس ها پاک شده!نمی دونم چرا.اگه پیداشون کردم براتون میزارم .


=_=_=_=_=_=_=_=_=_=_=_=_=_=_=_

40 روز گذشت....یادشان گرامی باد!(درج شده:یک روز بعد،5/8)


+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 17:17  توسط پرستو |