تبليغاتX
آخرین پرستوی مهاجر
من از آن روز که در بند توام آزادم....

 سلام سلام سلام

سال نوتون مبارک!

خیلی دوست داشتم لحضه ی سال تحویل وبلاگم رو آپ کنم ولی از اون جایی که یه مسافرت پیش اومد نتونستم.مسافرت هم رفته بودیم و شمال و جای شما خالی خیلی خوش گذشت.

خلاصه این که شرمنده......

توی این چند وقتی که نبودم اتفاقات زیادی برام افتاد که شاید همشون خوب نبودن ولی یه چیزای خیلی مهمی رو توی زندگیم بهم یاد دادن.این که  باید حواست باشه که اگر اتفاق بدی هم توی زندگیت می افته ازش عبرت بگیری نه این که زانوی غم بغل بگیری و هی خودت رو سرزنش کنی !این دقیقا کاری بود که من می کردم و برای یه مدتی از همه چیزو و همه کس زدددده شده بودم و همش با خودم فکر می کردم که این اتفاقا چرا باید برای من بیافته؟؟مهم تر از همه این که اگر توی این مواقع به یاد این باشی که یه خدایی بالا سرته و تو رو توی همی مشکلات یاری می ده ،دیگه هیچ غم و غصه ای نداری و فک می کنی که شاید به صلاحت بوده که بعضی از اتفاق بیفته!شاید اون اتفاقی که افتاده باب میل تو نبوده و دوست نداشته باشیش ولی وقتی خدای به اون بزرگی صلاح دونسته سعی کن باهاش بسازی و ازش استفاده کنی!

خلاصه اینکه همه ی این حرفا رو زدم تا اگر تا حالا توی دلت خونه تکونی نکردی به فکرش باشی چون

هنوز هم اولای ساله و برای خونه تکونی دل دیر نشده!

حالا خو دانی........از ما گفتن بود.

 

از همه ی اینا بگذریم دوست داشتم اول از همه سال نو رو به دوست عزیزم ،تینا جون   که الان خیلی وقته ندیدمش و دلم براش خیلی تنگ شده تبریک بگم.

تینا جان عیدت مبارک!

 

خوب این هم یه شهر خیلی قشنگ از فریدون مشیری به مناسبت آغاز بهار:

 

بهار را باور کن

باز کن پنجرهها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت ؟
برگ ها پژمردند ؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد ؟

هیچ یادت هست ؟

توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست ؟

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد

خاک جان یافته است

 تو چرا سنگ شدی ؟
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 10:29  توسط پرستو |