تبليغاتX
آخرین پرستوی مهاجر
من از آن روز که در بند توام آزادم....

سلام سلام سلام !

خوبین ؟ چیه تعجب می کنین این وبلاگ آپ شده ... بله تعجبتون بجاست چون این دفعه این پرستو نیست که آپ می کنه ! آخر پست شخصیتمو بر ملا می کنم !

حالا اینو که ول کنیم می رسیم به موضوع این پست ! (اندر احوالات پرستو !) ... می خوام براتون بگم که چرا سایه ی این پرستو خانوم این قدر کم رنگ شده !

بنده یکی از دوستان و آشنایان ایشون هستم که تو همون کلاس و مدرسه ای که ایشون تحصیل می کنه ، تحصیل می کنم ولی براتون می گم که چرا من وقتم از پرستو توی بعضی از مواقع آزاد تره !

مثلا همین هفته ی پیش ... معلم ریاضیمون گفته بود که از مبحث رادیکال ۲۰ نمره امتحان در آرید .... هممون در آوردیم و نمره گرفتیم تا رسید به پرستو ... معلم :"پرستو بیا این جا ببینم !" پرستو می ره ... وای خدای من یه سوتی .. دوتا ... و آخری از همه قشنگ تر بوده !

اولین و دومیش مربوط میشده به اشکالاتش ولی سومی کاملا جای بحث داره ! پرستوی ما می آد از خودش ابتکار می زنه و سئولات تستی هم در می آره ... غافل از این که یکی از سئوالاش جوابش تو هیچ کدوم از گزینه ها نبوده !!!!!!! و یه سئوال دیگه اش هم همه ی جوابا درست بود !!!!!!!! و این جا شد که کلاس رفت رو هوا و معلم ریاضیمون لقب خلاق رو به  پرستو اهدا کردن  ( که واقعا لایقش بود ! چرا که هیچ ریاضی دانی این جور خلاق و مبتکر نیس!)

حالا فهمیدین چرا خیلی نت نمی آد چون مجبوره شبانه روزی رو مسائل ریاضیش کار کنه !

بمیرم براش ... بسه دیگه خیلی اذیتش کردم ! پرستوی گلم می دونم که به دل نمی گیری  مسخره بازی بسه می ریم سراغ یه نوشته ی بسیار قشنگ از  عرفان نظر آهاری

ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.

                                                                    نیلوفر !

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387ساعت 15:48  توسط پرستو |