تبليغاتX
آخرین پرستوی مهاجر
من از آن روز که در بند توام آزادم....

پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد. باران‌ گرفت. مادرم‌ گفت: چه‌ باراني‌ مي‌آيد. پدرم‌ گفت:

بهار است. و ما نمي‌دانستيم‌ باران‌ و بهار نام‌ ديگر آن‌ پيامبر است.آسمان‌ حياط‌ ما پر از

عادت‌ و دود بود. پيامبر، كنارشان‌ زد. خورشيد را نشانمان‌ داد...

پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد. لباس‌هاي‌ ما خاكي‌ بود. او خاك‌ روي‌ لباس‌هايمان‌ را به‌

اشارتي‌ تكانيد. لباس‌ ما از جنس‌ ابريشم‌ و نور شد و ما قلبمان‌ را از زير لباسمان‌ ديديم.

پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد. آسمان‌ حياط‌ ما پر از عادت‌ و دود بود. پيامبر، كنارشان‌

زد. خورشيد را نشانمان‌ داد و تكه‌اي‌ از آن‌ را توي‌ دست‌هايمان‌ گذاشت.

پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد و ناگهان‌ هزار گنجشك‌ عاشق‌ از سرانگشت‌هاي‌ درخت‌

كوچك‌ باغچه‌ روييدند و هزار آوازي‌ را كه‌ در گلويشان‌ جا مانده‌ بود، به‌ ما بخشيدند. و ما

به‌ ياد آورديم‌ كه‌ با درخت‌ و پرنده‌ نسبت‌ داريم.

پيامبر از كنار خانه‌ ما رد شد. ما هزار درِ‌ بسته‌ داشتيم‌ و هزار قفل‌ بي‌ كليد. پيامبر ك

ليدي‌ برايمان‌ آورد. اما نام‌ او را كه‌ برديم، قفل‌ها بي‌رخصت‌ كليد باز شدند.

من‌ به‌ خدا گفتم: امروز پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد.

امروز انگار اينجا بهشت‌ است.

خدا گفت: كاش‌ مي‌دانستي‌ هر روز پيامبري‌ از كنار خانه‌تان‌ مي‌گذرد و كاش‌ مي‌دانستي‌

بهشت‌ همان‌ قلب‌ توست.

‌عرفان‌ نظرآهاري‌

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 18:10  توسط پرستو | 

 


 

When you are crying I’m crying, too

When you are sad I’m sad, too

When you are happy I’m happy, too

Because you’re a part of my heart

 

 



سلام .خوبین؟



نمی دونم چرا دیگه حوصله ی آپ کردن ندارم

ولی امروز یه روزویژست.روز تولد یه دوست خوب تولد یه کسی که متن بالا رو به این 


قشنگی گفته....................................


هستی جون تولدت مبارک.







امیدوارم صد سال زندگی کنی و از

 این جور حرفای تکراری.



خوب حالا شمام به مناسبت تولد هستی برین تو وبش

و نظر بدین.


اینم کادوی تولد من :

 

سحرگاهیست و من با قلبی اکنده از درد

 

 

 

و غروری که برای عشق تو شکسته

 

 

 

این چنین خودم را تفسیر می کنم

 

 

 

 

من از چشمان شبنم زده مهتاب آمده ام

 

 

 

از کنار جوانه های عشق

 

 

 

 



 

وطنین قلب شکسته ام و چشمان باران خورده ام،

 

 

آمده ام

 

 

 

 

 

تا دوباره در اغوشت بگیرم

 

 

 

 

 

و برایت از تنهایی شبهای غربت بگویم

 

 

 

 

از احساس باران هنگام لمس زمین

 

 

 

 

 



از آرامش موجهای دریا

 

 

 

 

 

واین را می گویم

 

 

 

 

 

من بی تو مثل شاخه ای خشک می مانم

 

 

 

 

 

 



 

به تک درختی بی بار در کویر تشنه بی تو به ترانه

 

 

 

ای می مانم

 

 

 

 

 

که بر لب هیچ کس نمی نشیند

 

 

 

 

پس مرا پذیرا باش ای هستی من

 

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 0:6  توسط پرستو | 

 

سلام.خوبین؟چه خبرا؟
نمی دونم واقعا چرا هر وقت دلم می گیره میام سراغ این وبلاگم و می خوام تموم چیزایی که تو دلمه توی  این وبلاگ بیچاره خالی کنم ولی اکثر اوقات حتی حال این کارم ندارم و منصرف می شوم  و تصمیم می گیرم به جای یک سری نوشته از خودم که نه سر داره و نه ته شعر هایی بذارم که حداقل توش 4 تا چیز مفید داشته باشه.البته اینا تنها احساس خودمه ،ولی قول می دم دفعه ی بعد به قول هستی  یه ذره استعداد به خرج بدم از خودم شعر بنویسم.

خوب از این حرفا بگذریم این دفعه با یه شعر از یه شاعری اومدم که تا حالا شعراش رو حداقل تو وبم من نخوندین.یه شاعری که من با خوندن حتی  یکی از شعرهاش بهش علاقمند شدم.امیدوارم شما هم لذت ببرید:

 

 
شناور سوی ساحل های ناپیدا

دو موج رهگذر بودیم

دو موج همسفر بودیم

 
 

گریز ما

نیاز ما

نشیب ما

فراز ما

شتاب شاد ما با هم

تلاش پاک ما توام

چه جنبش ها که ما را بود روی پرده دریا

 

 

شبی در گردبادی تند روی قله خیزاب

رها شد او از آغوشم

جدا ماندم زدامانش

گسست وریخت مروارید بی پیوندمان بر آب.

 

 

ازآن پس در پی همزاد نا پیدا  

براین دریای بی خورشید

که روزی شب چراغش بود ومی تابید

به هر ره میروم نالان به هر سو میدوم تنها

 

 

سیاوش کسرایی   

زمستان1332

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 21:9  توسط پرستو |