من از آن روز که در بند توام آزادم....
من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ
بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت
بنگرم فروغ فرخزاد « آموخته ام » آموخته ام که چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد. آموخته ام که لبخند
ارزانترین راهیست که می توان نگاه را با آن صفا داد. آموخته ام زندگی دشوار است اما من از زندگی سخت ترم. آموخته ام خداوند همه چیز را در یک روز نیافریده پس چه چیزی
باعث شد که من بیاندیشم که همه چیز را در یک روز می توانم به دست بیاورم. آموخته ام راه زندگی راه گلزارها است بلکه راه خار هاست،پس باید پاهای قوی داشته باشیم تا به
راحتی از این خار هابگذریم. آموخته ام بین هزاران دیروز و میلیون ها فردا ،فقط یه دنیا امروزه پس
از دستش ندیم! سخنانی که از چشمان تو شنیدم می گویند چشمها هرگز دروغ نمی گویند اما من شیرین ترین دروغ ها را از چشمان تو شنیدم آن هنگام که می گفتند: دوستت دارم ... عشق چیزی نیست،جز بارانی از اشک، پشت یک لبخند. سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.خوبین؟چه خبرا؟اول از همه بگم که خیلیییییی
حالم گرفتس.می دونین چرا؟چون این برای بار دوم
که من دارم این مطلب رو می نویسم.بعد از این که
با کلی ذوق
وشوق همش رو تایپ کردم یک دفعه دیدم همش ناپدید شد .به خوب فک کنم یه دو روزی باشه که آپ
نکردم .راسنش حوصلش رو نداشتم.یعنی حوصلش رو داشتم ولی وقتش رو نداشتم.دیشب که
مهمون آمریکایی داشتیم و از موقعی که از خواب بیدار شدیم تا موقعی که مهمونا اومدن
داشتیم خونمون رو مرتب می کردیم.ولی جاتون خالی خیلی خوش گذشت.یه پسر3 ساله داشتن
که خیلی با نمک و شیطون بو د!زبانش هم خیلی خوب بود و منم باهاش کلی تمرین زبان
کردم!دو تا دختر دو قلو داشتن که همسن من بودن.خلاصه که خیلی خوش گذشت. پریروز هم داداشم کنکور داشت.منم که
استرسی شبش تا ساعت 2 خوابم نبرد و عوضش صبح جبران کردم.ولی اون بر عکس من بی خیال
بی خیال. راااااااااااااستی.یه چیزی...... بازی اسپانیا و روسیه رو دیدین؟چقدر
روسیه بد بازی کرد ولی عوضش اسپانیا خیلی قشنگ بازی کرد.بازی آلمان و ترکیه ام خوب
بود ولی اگه ترکیه می برد من یکی که از تعجب سکته می زدم. خوب خیلی حرف زدم.امروز با یه شعر از
فروغ فرخزاد اومدم.یعنی یه شعر که نه دوبیت از یک شعر.شعر دوست داشتن که تا
اونجایی که من می دونم معروف ترین شعر فروغه.اگه شما خوشتون بیاد و تو بخش نظرات
بگین من شعر کامل رو براتون می زارم.اوکی؟ خوب بریم سراغ شعر: آری آغاز دوست داشتن
است گرچه پایان را ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست
داشتن زیباست اهل کاشانم . و خدایی که دراین نزدیکی است : من مسلمانم . دشت سجاده من . کعبه ام بر لب آب ، اهل کاشانم
خوبین ؟چه خبرا؟
بالای این پست نوشتم این پست خصوصیست ولی واقعا خصوصی نیست در واقع برای این پست برای دوستامه.
خوب یه چند تا خبر دارم
اول اینکه من خرد نرفتم و میام همون مدرسه ی قبلی .
دوم اینکه من یا هیچ کدوم از اعضای خانواده مون توی کما نرفتن و این خبر یه شایعه ی محض بود.
و حالا اینکه توی این چند روز کجا بودم
رفته بودیم مسافرت.
و خیلی هم خوش گذشت.
خوب همه ی اینا رو خیلی مختصر گفتم چون خیلی کار دارم و باید برم انجامشون بدم.
فقط
در آخر یه شعر خیلی زیبا
از سهراب:
قایقی خواهم ساخت ،
خواهم انداخت به آب .
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند .
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند .
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان .
همچنان خواهم راند .
همچنان خواهم خواند:
"دور باید شد دور ."
مرد آن شهر اساطیر نداشت .
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود .
هیچ اینه تالاری، سرخوشی ها را تکرار نکرد .
چاله ابی حتی مشعلی را ننمود .
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند ،
نوبت پنجره هاست .
همچنان خواهم خواند .
همچنان خواهم راند .
پشت دریا ها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است .
بام ها جای کبوترهایی است ،که به فواره هوش بشری می نگرند .
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف .
خاک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد .
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است .
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند .
پشت دریا ها شهری است !
قایقی باید ساخت .
کدوم تیم باشم در واقع فک می کردم طرفدار
آلمانم.ولی دیگه یه دفعه متحول شدم دیگه............
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا،پر قاصد هایی است
که خبر می آرند،از گل واشده دورترین بوته خاک.
روی شن ها هم ،نقش های سم اسبان سواران ظریفی
است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان،چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا در می آید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی،سایه نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ من اگر می آیید،
نرم وآهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.
وقتی یکی برای دیگری خود را می شکند!
همه تن چشم شدم ،خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم .
در نهانخانه جانم،گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید ،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه،محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف وشب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید،تو به من گفتی:
_«از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن،
آب ،آیینه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،
باش فردا ،که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی ،چندی از این شهر سفر کن!»
باتو گفتم:«حذر از عشق !؟_ندانم
سفر از پیش تو ؟هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول ،که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر ،لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ،من نه رمیدم،نه گسستم...»
باز گفتم که :«تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم،نتوانم!»
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب،ناله تلخی زد وبگریخت ...
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که :دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم،نرمیدم.
رفت در ظلمت غم،آن شب و شب های دگر هم ،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم.........
بی تو اما ،به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
فریدون مشیری
پائولو کوئلیو
اشک از لبخند با ارزشتره ،چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزیم که نمی خوایم از دستش بدیم.
هزاران هزار بار قسم خوردم که نام تو را بر زبان نیاورم اما چه کنم که همان قسم هم نام تو بود!
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند،طلب عشق ز هر بی سر وپایی نکنیم.
![]()
my heart would best 4 u
نزدیک ،دور،سیر،گرسنه،رها،اسیر،
دلتنگ ،شاد
آن لحظه ای که بی تو سرآید مرا مباد!
مفهوم مرگ من
در راه سر افرازی تو،در کنار تو
مفهوم زندگی ست.
معنای عشق نیز
در سرنوشت من
با تو ،همیشه با تو،برای تو زیستن.
فریدون مشیری
روزگارم بد نیست .
تکه
نانی دارم ،خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری
دارم بهتراز برگ درخت
.
دوستانی بهتر از آب روان.
لای
این شب بوها، پای آن کاج بلند.
روی
آگاهی آب ،روی قانون گیاه.
قبله
ام یک گل سرخ
.
جانمازم
چشمه، مهرم نور.
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف .
سنگ
از پشت نمازم پیداست
:
همه ذرات نمازم متبلور شده است .
من نمازم را وقتی می خوانم
که
اذانش را باد ،گفته باشد سر گلدسته سرو .
من نمازم را، پی «تکبیره الاحرام »علف می خوانم ،
پی
«قد قامت »موج
.
کعبه ام زیر اقاقی هاست .
کعبه ام مثل نسیم، باغ به باغ ،می رود شهر به شهر.
«حجرالاسود» من روشنی
باغچه است.
پیشه ام نقاشی است :
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ، می فروشم به شما
تا
به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود .
چه
خیالی چه خیالی ... می دانم
پرده
ام بی جان است
.
خوب می دانم، حوض نقاشی من بی ماهی است .
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


