من از آن روز که در بند توام آزادم....
نمیدانم پس
از مرگم چه خواهد شد دکتر علی شریعتی و گرداگرد زمين خلوت را مي نگرم. هراس
من از مرگ نیست ، هراس من از بیهوده زیستن است. دکتر علی شریعتی خدایا! به من زیستنی عطا کن که در
لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای
زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی
اش سوگوار نباشم بگذار تا آن را من خود انتخاب
کنم اما آنچنان که تو دوست داری چگونه زیستن را تو به من
بیاموز چگونه مردن را من خود خواهم
آموخت. دکتر علی شریعتی دنيا را بد ساخته اند ... كسي را كه دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ... كسي كه تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ... اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ... به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ... دکتر علی شریعتی نیاز وقتی
که دیگر نبود ، من
به بودنش نیازمند شدم. وقتی
که دیگر رفت ، من
در انتظار آمدنش نشستم. وقتی
که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ، من
او را دوست داشتم. وقتی
که او تمام کرد ، من
شروع کردم . وقتی
او تمام شد ، من
آغاز شدم . و
چه سخت است تنها متولد شدن ، مثل
تنها زندگی کردن مثل
تنها مردن … دکتر علی شریعتی من با عشق آشنا شدم و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟ هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود. هنگامی لب به زمزمه گشودم ، که مخاطبی نداشتم. و هنگامی تشنه ی آتش شدم ، که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....! دکتر علی شریعتی از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش! در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ... در هراس دم می زنم در بی قراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است من در این بهشت ، همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم. "تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی" "کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم" دردم ، درد "بی کسی" بود دکتر علی شریعتی سلام به همه ی دوستان عزیز باید به عرضتون برسونم که من
دوباره فعالیت خودم
رو در زمینه ی وبلاگ نویسی شروع کردم و قبلا هم وبلاگی به نام "خنده ی عاشق "داشتم که خوشبختانه بازدید
کننده ی زیادی داشت.امیدوارم این بار هم بتوانم نظرشما عزیزان را جلب کنم وبا استفاده از نظرات شما شاهد
بهتر شدن روز افزون
وبلاگ باشیم.
خاک را عاشقانه می بویم
گل را عاشقانه ی بینم
عشق را جاودانه می جویم
من از طعم تصنیف ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیاتابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
وتنهایی من شبیخون حجم تورا پیش بینی نمی کرد.
وخاصیت عشق این است.
سهراب سپهری
دشت هایی چه فراخ!
کوه هایی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی می امد!
من در این آبادی ،پی چیزی می گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری ،ریگی ،لبخندی.
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود ،که صدایم می زد.
پای نیزاری ماندم،باد می آمد،گوش دادم:
چه کسی با من،حرف می زد؟
سوسماری لغزید.
راه افتادم.
یونجه زاری سر راه ،
بعد جالیز خیار،بوته های گل رنگ
وفراموشی خاک.
لب آبی
گیوه ها را کندم،ونشستم،پاها در آب:
"من چه سبزم امروز
و چه اندازهتنم هوشیار است!
نکند اندوهی ،سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ،می چرد گاوی در کرد.
ظهر تابستان است.
سایه ها می دانند،که چه تابستانی است.
سایه هایی بی لک،
گوشه ای روشن وپاک،
کودکان احساس!جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست:
آری
تا شقایق هست زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است،
مثل یک بیشه نور،
وچنان بی تابم،که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت،بروم تا سر کوه.
دور ها آوایی است که مرا می خواند"
شب سردی است و من افسرده.
راه دوری است ،وپایی خسته.
تیرگی هست وچراغی مرده.
می کنم تنها از جاده عبور:
دور ماندند از من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر تاریکی واین ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر،سحر نزدیک است.
هردم این بانگ بر آرم از دل:
وای،این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران هم غم هست به دل،
غم من،لیک،غمی غمناک است.
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،
بدین سان بشکند در من،
سکوت مرگبارم را...........
بر تل خاكستري از همه آتش ها و اميدها و خواستن هايم،
تنها مانده ام.
و خود را مي نگرم.
و در اين نگريستن هاي همه دردناك و همه تلخ،
اين سوال همواره در پيش نظرم پديدار است،
و هر لحظه صريح تر و كوبنده تر
كه تو اين جا چه مي كني؟
امروز به خودم گفتم:
من احساس مي كنم،
كه نشسته ام زمان را مي نگرم كه مي گذرد.
همين و همين.
دکتر علی شریعتی
دوست داشتم ولی تو گفتی بچه ای،این حرف تو خیلی بهم برخورد .رفتم تا بزرگ شوم ولی اونقدر بزرگ شدم که یادم رفت چرا دوست داشتم.
چقدر سخته گل آرزو تو تو باغچه دیگری دیدن و هزار بار در خود شکستن وزیر لب گفتن:گل من باغچه ی نومبارک!
بهم گفتی دوست دارم.گفتم چقدر؟گفتی از خودت تا خدا.اشک تو چشام جمع شد آخه یادم اومد که گفتی خدا از همه چیز به ما نزدیک تره.
معلم دو خط موازی روی تخته کشید،خط اول به خط دوم نگاه کرد و عاشقش شد،خط دوم به خط اول نگاه کرد و عاشقش شد ،آنگاه معلم فریاد زد دو خط موازی هیچ گاه به هم نمی رسند!
دل اگربی غم بود
اگر از بهر پرستو قفسی تنگ نبود
زندگی،عشق،اسارت ،قهر،آشتی
همه بی معنا بود
| Design By : Night Skin |


