تبليغاتX
آخرین پرستوی مهاجر


آخرین پرستوی مهاجر

من از آن روز که در بند توام آزادم....

 آب راعاشقانه دوست دارم
 خاک را عاشقانه می بویم
 گل را   عاشقانه    ی بینم
 عشق را جاودانه می جویم

نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 19:53 توسط پرستو| |

در ابعاداین عصرخاموش
من از طعم تصنیف ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیاتابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
وتنهایی من شبیخون حجم تورا پیش بینی نمی کرد.
وخاصیت عشق این است
.
 
سهراب سپهری
نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 14:18 توسط پرستو| |

تصوير چشمان تو را در رويا ها كشيدم، باغ گلي از جنس مريم ها كشيدم، تو گم شدي در جاده هاي ساكت و دور، من هم به دنبال نفس هايت دويدم.
نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 20:2 توسط پرستو| |

عشق مرگ نيست زندگي است. سخت نيست عين سادگي است. عشق عاشقانه هاي باد وگندم است . اولين پناهگاه کودکي آخرين پناهگاه آدم است. زندگي زيباست حتي اگر کور باشي ؟ خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي؟ اما بي ارزش است اگرثانيه اي عاشق نباشي اگر مي دانستي دل ترک خورده ي من با ياد چشمان باراني ات شکسته تر مي شود هيچ گاه به من پشت نمي کردي اگر مي بيني کسي به روي تو لبخند نمي زند علت را در لبان فرو بسته خودت جستجو کن.
نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 19:48 توسط پرستو| |

بازم سهراب:

دشت هایی چه فراخ!
کوه هایی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی می امد!
من در این آبادی ،پی چیزی می گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری ،ریگی ،لبخندی.

پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود ،که صدایم می زد.

پای نیزاری ماندم،باد می آمد،گوش دادم:
چه کسی با من،حرف می زد؟
سوسماری لغزید.
راه افتادم.
یونجه زاری سر راه ،
بعد جالیز خیار،بوته های گل رنگ
وفراموشی خاک.
 
لب آبی
گیوه ها را کندم،ونشستم،پاها در آب:
"من چه سبزم امروز
و چه اندازهتنم هوشیار است!
نکند اندوهی ،سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ،می چرد گاوی در کرد.
ظهر تابستان است.
سایه ها می دانند،که چه تابستانی است.
سایه هایی بی لک،
گوشه ای روشن وپاک،
کودکان احساس!جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست:
آری
تا شقایق هست زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است،
          مثل یک بیشه نور،
وچنان بی تابم،که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت،بروم تا سر کوه.
دور ها آوایی است که مرا می خواند"







نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 18:12 توسط پرستو| |

سلام،ایندفعه با یه شعر از سهراب اومدم.خیلی شاعر ماهیه.من که خیلی دوسش دارم.گاهی وقتا وقتی خیلی دلم می گیره و کتاب سهراب رو باز می کنم و شعراش رو می خونم یه آرامش خاصی بهم دست می ده به خاطر همین می خوام گلچینی از زیبا ترین شعر هاش رو تو وبلاگم بزارم تا شمام هر وقت دلتون گرفت سری به این وبلاگ بزنید.در ضمن نظر یادتون نره:

شب سردی است و من افسرده.
راه دوری است ،وپایی خسته.
تیرگی هست وچراغی مرده.
 
می کنم تنها از جاده عبور:
دور ماندند از من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی واین ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر،سحر نزدیک است.
هردم این بانگ بر آرم از دل:
وای،این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است.
دیگران هم غم هست به دل،
غم من،لیک،غمی غمناک است.


نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 17:44 توسط پرستو| |

نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 12:32 توسط پرستو| |

نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 12:30 توسط پرستو| |

گفتم دوست دارم ،گفت چقدر؟دستامو بالا اوردم و همه ی انگشتامو نشونش دادم اما اون به کف دستم که خالی بود نگاه کرد.
نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 9:46 توسط پرستو| |

نمیدانم چرا اینگونه است،وقتی نگاه عاشق به توست ،می بینی اما دلت بسته به مهر دیگری است بی اعتنا می گذری و عاشقانه به کسی می نگری که دلش پیش تو نیست.
نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 9:38 توسط پرستو| |

 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

 


نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،

بدین سان بشکند در من،

سکوت مرگبارم را...........

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 0:16 توسط پرستو| |

 

 

 من اكنون احساس مي كنم،

بر تل خاكستري از همه آتش ها و اميدها و خواستن هايم،

تنها مانده ام.

و گرداگرد زمين خلوت را مي نگرم.

و اعماق آسمان ساكت را مي نگرم.

و خود را مي نگرم.

و در اين نگريستن هاي همه دردناك و همه تلخ،

اين سوال همواره در پيش نظرم پديدار است،


و هر لحظه صريح تر و كوبنده تر

كه تو اين جا چه مي كني؟

امروز به خودم گفتم:

من احساس مي كنم،

كه نشسته ام زمان را مي نگرم كه مي گذرد.

همين و همين.
دکتر علی شریعتی

نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 0:12 توسط پرستو| |

هراس من از مرگ نیست ، هراس من از بیهوده زیستن است.


دکتر علی شریعتی

نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 0:3 توسط پرستو| |

خدایا!

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را من خود خواهم آموخت.



دکتر علی شریعتی

نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 0:0 توسط پرستو| |

دنيا را بد ساخته اند ...

 

كسي را كه دوست داري ، تو را دوست نمي

 

دارد ...

 

كسي كه تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي

 

داري ...

 

اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را

 

دوست دارد ...

 

به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ...

و اين رنج است.

دکتر علی شریعتی



 
نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 23:48 توسط پرستو| |

نیاز

وقتی که دیگر نبود ،

 

من به بودنش نیازمند شدم.

 

وقتی که دیگر رفت ،

 

من در انتظار آمدنش نشستم.

 

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

 

من او را دوست داشتم.

 

وقتی که او تمام کرد ،

 

من شروع کردم .

 

وقتی او تمام شد ،

 

من آغاز شدم .

 

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

 

مثل تنها زندگی کردن

 

مثل تنها مردن …

دکتر علی شریعتی


نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 23:44 توسط پرستو| |

من با عشق آشنا شدم

 

و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟

 

هنگامی دستم را دراز کردم

 

که دستی نبود.

 

هنگامی لب به زمزمه گشودم ،

 

که مخاطبی نداشتم.

 

و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،

 

که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....!

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 23:39 توسط پرستو| |


پروردگارم ،مهربان من
 

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

 

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

 

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

 

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

 

در هراس دم می زنم 

 

در بی قراری زندگی می کنم

 

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

 

من در این بهشت ،

 

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

 

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

 

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

 

دردم ، درد "بی کسی" بود

 

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 23:33 توسط پرستو| |

دوست داشتم ولی تو گفتی بچه ای،این حرف تو خیلی بهم برخورد .رفتم تا بزرگ شوم ولی اونقدر بزرگ شدم که یادم رفت چرا دوست داشتم.
نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 23:23 توسط پرستو| |

چقدر سخته گل آرزو تو تو باغچه دیگری دیدن و هزار بار در خود شکستن وزیر لب گفتن:گل من باغچه ی نومبارک!
نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 23:19 توسط پرستو| |

بهم گفتی دوست دارم.گفتم چقدر؟گفتی از خودت تا خدا.اشک تو چشام جمع شد آخه یادم اومد که گفتی خدا از همه چیز به ما نزدیک تره.
نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 23:17 توسط پرستو| |

معلم دو خط موازی روی تخته کشید،خط اول به خط دوم نگاه کرد و عاشقش شد،خط دوم به خط اول نگاه کرد و عاشقش شد ،آنگاه معلم فریاد زد دو خط موازی هیچ گاه به هم نمی رسند!
نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 23:13 توسط پرستو| |

گل اگر خار نداشت
دل اگربی غم بود
اگر از بهر پرستو قفسی تنگ نبود
زندگی،عشق،اسارت ،قهر،آشتی
همه بی معنا بود

نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 0:18 توسط پرستو| |

سلام به همه ی دوستان عزیز باید به عرضتون برسونم که من دوباره فعالیت خودم رو در زمینه ی وبلاگ نویسی شروع کردم و قبلا هم وبلاگی به نام "خنده ی عاشق "داشتم که خوشبختانه بازدید کننده ی زیادی داشت.امیدوارم این بار هم بتوانم نظرشما عزیزان را جلب کنم وبا استفاده از نظرات شما شاهد بهتر شدن روز افزون وبلاگ  باشیم.

نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 23:42 توسط پرستو| |

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم،
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم ....
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را می توان از نگاهش خواند ......
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد ........
ودل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم.
 
نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 23:42 توسط پرستو| |


Design By : Night Skin