تبليغاتX
آخرین پرستوی مهاجر


آخرین پرستوی مهاجر

من از آن روز که در بند توام آزادم....

سلام

چند وقت بود می خواستم آپ کنم ولی نمی شد ...یعنی هر وقت اومدم این بلاگفا یه مر.ضی داشت...البته ببخشیدا...چون واقعا اعصابم خورد شد...برای تولد سهراب سپهری و بزرگداشت حافظ می خواستم آپ کنم که هی ارور می داد...

الان حدود سه هفته از شروع مدرسه ها می گذره ....ولی برای من این سه هفته اندازه سه ماه گذشته.....دیر می گذره.....فک کنم علتش هم این امتحان ها باشه....هر روز در حال متحان دادنیم....مثلا امروز امتحان شیمی داشتیم...از 10 صفحه درس 8 تا سوال تشریحی 2 نمره ای و 3 نمره ای گذاشته بود و 30 تا تست....حالا خودتون ببینین مجموع بارمش چقدر می شه...تست هام نمره منفی داشت و به ازای هر یک تست غلط 25% کم می شد.....یعنی ببین چقدر جو گیره...با کنکور اشتباه گرفته بود.....ولی من در کل این معلم رو دوست دارم....البته اگه دوستان ناراحت نشن....

امروز 10 نفر غایب داشتیم...همه از دم انفولانزا گرفتن.....رسما کلاس رو هوا بودا.....مخصوصا سر ادبیات.....جاتون خالی ادبیات یه امتحانی دادیم که ورقه من به تنهایی برای خودش جوکی بود....این محدثه هی جوابامو بلند می خوند و بچه ها و معلم می خندیدن....

تازگی ها به یه چیزی خیلی ایمان اوردم...قانون جذب....یعنی نمی دونید چه شرایطی رو من با این قانون تغییر دادم....اینکه مثبت فکر کنی  حتی در موقعی که بدترین شرایط رو داری خیلی مهمه.......بهتون پیشنهاد می کنم کتاب قانون جذب رو بخونین....با تغییر دادن فعل یک جمله می تونید به دنیا با یک دید دیگه ای نگاه کنید...

توی کتاب "بهشت یا جهنم،انتخاب با شماست"این قانون و پدیده رو به  این شکل تفسیر می کنه:

این جهان کوه است و فعل ما ندا

هر عملی که انجام می دهیم جهان بازتاب آن را به ما برمی گرداند و بالاترین عملی که از ما سر می زند "اندیشه"و "تفکر" است.هر اندیشه ای که داشته باشیم جهان اعکاس آن را در قالب حوادث و اتفاقات به ما بر می گرداند.

افکار منفی به اتفاقات منفی و اندیشه های مثبت شرایط و رخداد های مثبت را پدید می آورد.انسان با کنترل فکر می تواند سرنوشت خویش را به دست بگیرد.راز اقتدار و خوش بختی آدمی در همین نتکته نهفته است.

 پس حواسمون باشه که از این به بعد مثبت فکر کنیم....حداقل توی این وبلاگ جملات منفی استفاده نکنیم...نه من نه شما...

پ.ن:اون شعر زیبایی که از دکتر شریعتی می خواستم بنویسم بمونه برای دفعه بعد.

پ.ن:    این نظر سنجی پرشین بلاگ برای انتخاب وبلاگ برتره...همون که سال پیش ما رو گذاشت کلی سرکار...خواستید شرکت کنید.

 

نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 19:1 توسط پرستو| |

یک چیزی من را خیلی اذیت می کند...آن هم زود رنجیدنم....گاهی اوقات با خودم فکر می کنم که قلب کوچکی دارم....نه طاقت محبت زیاد دارم و نه طاقت اندوه...بعضی وقت ها پدر و مادرم رو مسئول این خصلت می دانم....وقتی به خودم بر می گردم می بینم که مسئول این خصلت نه پدر و مادرم هست و نه کس دیگری...به این فکر می کنم که همه ی این رنجش های بچگانه به خاطر وجود کودکی است که درونم وجود دارد...این کودک ،درون همه ی ما وجود دارد...باید به او توجه کنیم....این خصلت های بچگانه حاصل کارهایی است که همان کودک انجام می دهد...کافی است که کمی ان را بشناسیم...گاهی اوقات با یک قطره اشک تمام کینه هایش را دور می ریزد و دلش را صاف می کند.....دوباره می شود همان کودک قبلی...

دیشب مقاله ای خواندم در مورد مدیریت زمان...جالب بود...این که هر کدوم از ما چقدر وقت تلف شده داریم....واینکه زمان ما ثابت است...24 ساعت وقت برای انجام کارهایمان داریم....سعی نکنیم که زمان را تغییر دهیم ...با خواندن این مقاله فهمیدم که چقدر وقت تلف شده در تابستان داشتم...80 درصدش به بطالت گذشت ....دوست دارم به اول تابستون برگردم و ازش بهتر استفاده کنم....

بعد از این جریانات سیاسی و اتفاقاتی که برای خودم افتاد،پس از مدتی طولانی  طعم آرامش را احساس کردم...دوست ندارم این آرامشی که به این سختی به دست آمده با رفتن به مدرسه بهم بریزه...یه کم وقت می خوام تا خودم رو برای مدرسه آماده کنم...ولی حیف که...

بارانی که امد را دوست داشتم....تو بخش اول نوشتم که گاهی اوقات تمام کینه ها و زشتی ها را با یک قطره اشک بیرون میریزم...گاهی اوفات هم باران تمام اندوه هایم را می شورد...به طوریکه همه جا و همه کس را

زیبا می بینم....

پست قبلیم را درست موقعی نوشتم که که از راهپیمایی امده بودم....انقدر انرژی گرفته بودم که فقط دوست داشتم چیزی بنویسم...که نوشتم....این که مردمی بعد از 3 ما سر خواسته ها و مطالبات خودشون باشن خیلیه...نوشته ی خارپشت عزیز گوشه ای از زیبایی های این روز رو به تصویر کشیده...

امشب شبکه یک میزگردی دارد با حضور سعید حجاریان و،سعید شریعتی و عطریانفر....بعد از خبر 21 از ...تازگی ها هر نوشته ای را از عزیزان این زندانیان می خوانم اشکم جاری می شود...مخصوصا نوشته های فاطمه شمس....کمی دل نازک شده ام....چه می شود کرد!

این شعر را از فریدون مشیری دوست داشتم بنویسم،با ربط یا بی ربط:

آخرین پناه

همیشه،وقتی تنها و ناامید و ملول

تنت،روانت ،از دست این و آن خسته است،

 

همیشه،وقتی رخسار این جهان تاریک ،

همیشه،وقتی درهای آسمان بسته ست،

 

همیشه ،گوشه گرمی ،به نام "دل" با توست

که صادقانه تر از هر که با تو پیوسته ست!

 

به دل پناه ببیر!آخرین پناهت اوست.

تو را چنان که تمنای توست،دارد دوست!

پ.ن:مناظره احمدی نژاد با اوباما را در آی طنز بخوانید.برای دقایقی خنده بر لبانتان می نشاند.

نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 16:27 توسط پرستو| |

سبز ها دوباره به خیبابان امدند و  با فریاد "یا حسین،میر سحین تهران را به لرزه در اوردند.

امدند که بگویند:صدای ما نمرده،این دولته که مرده".

امدند که فریاد بزنند"یا حجه ابن الحسن ر یشه ظلم رو بکن".

امدند که از شیخشان بخواهند"کروبی بت شکن،بت بزر گرو بشکن"

امدن که بگویند"مراجع واقعی ،منتظری ،صانعی"

امدند به کسانی که ادعای بسیجی بودن می کنند یاد اوری کنند"بسیجی واقعی همت بود و باکری"

امدند که نگزارند دست چاقوکشان و متجاوز گران به سید عزیزشان،محمد خاتمی، برسد.

امدن که از خون شهدایشان دفاع کنند.

امدند که حماسه ی سبز دیگری بیا فریند.

سبز ها امروز امدند....



نوشته شده در جمعه 27 شهریور1388ساعت 15:56 توسط پرستو|

ای کاش خدا نزدیکتر بود....ای کاش خدا را راحتر پیدا می کردیم...ای کاش خدا را در وجود خودمان میافتیم...ای کاش برای اثبات کردنش مجبور به اوردن صد مدل برهان نمی شدیم....ای کاش خدارا بزرگ تر می دیدیم.....انقدر که فقط در گرفتاری هایمان به یادش نمی افتادیم....ای کاش...

دلم گرفته...سردرگمم....کنار ایمان زیبایی که در دلم بود شکی زیباتر از آن نشسته.....این شک زیباست چون به زیباتر شدن ایمانم کمک می کنه....به قول همان کسی که این شک را در دلم انداخت اگر قرار باشد که دین و ایمان ما از پدرانمان به ما رسیده باشد،ما با بادیه نشنینان عرب چه فرقی می کنیم؟

این روز ها حرف هایی زیادی می شنوم...از بی خدایی..از اعتقاد نداشتن به کتاب خدا...از قاتل خواندن بندگان   صالح خدا...انهم چه کسانی؟....کسی مثل علی که مظهر عدالت خواهی و حق طلبی است...مظهر مبارزه با ظلم....

برای منی که خدای خودم را دوست داشتم و خیلی از نعمت های زندگیم را از او می دانستم شنیدن این حرف ها سنگین بود....از بین این همه  حرف هایی که زده می شد و شنیده می شد فقط یکی ار انها بود که مرا به تفکر واداشت.....بحث زیادی با این فرد داشتم....قسمتی از حرفاش منطقی بود و قسمتی هم من به ان اعتقاد نداشتم....شاید اگر کسی از دین خودم به من می گفت که قران را بخوانم انقدر به خواندش مجاب نمی شدم....حرف های این فرد باعث شد با کتابی که تا کنون اسما بهش اعتقاد داشتم بیشتر اشنا شوم...خیلی از این افراد اعتقاد داشتن که ایات قران فقط مشمول حال عرب جاهلیت می شود و در بقیه موارد کاربرد ندارد....ولی من با خواندن قران به ان ایمان اوردم.....اگر کمی دید انسان باز تر باشد چیزی فراتر از اینکه این کتاب فقط مخصوص اعراب است در ان می بیند....

بیشتر از این نمی خواهم در موردش صحبت کنم چون هنوز به طور کامل نخوندمش....فقط این که بیاید از این به بعد دین خودمون رو بهتر بشناسیم....که اگر فردا کسی ازمون پرسید برای چه مسلمانی،مانند اعراب بت پرست نگوییم که این دین از پدران ما به ما رسیده....بیشتر قران بخوانیم و بیشتر با اسلام  اشنا شویم....

اگر ادعای مسلمانی داری پس به این سخن پرودگارت توجه کن:

"به ان بندگان من بشارت ده،که به سخن،گوش فرا می دهندو بهترین آن را پیروی می کننداینان اند که خدایشان راه نموده و اینان اند همان خردمندان"

(زمر ایه 17-18)

در اخر سخنی ز یبا از جبران خلیل جبران:

با انسان از خدا گفتن زیباست.ما نمی توانیم به طور کامل ذات خدار درک کنیم،زیرا ما خدا نیستیم.اما می توانیم به شعور خود مجال دهیم تا با تجلیات مشهود خداوند رشد یابد.

پ.ن:این حرف ها در اینجایم گیر کرده بود...باید زده می شد.

پ..ن2:به علت اصرار رسانه به اصطلاح ملی و یک جانب دیگه مبنی بر حفظ وحدت در روز قدس ،همه شرکت می کنیم تا وحدت !!!را به طور کامل حفظ کنیم.....ولی جدا در این راهپیمایی شرکت کنیم تا سایه هر چه مستکبره چه در اسرائیل و چه در ایران از زمین محو شه....بگو امین!

پ.ن3کلاس زبانمان تمام شد ....دقیقا به مدت 6 روز و 8 ساعت وقت دارم که هرکاری دلم می خواهد بکنم!

پ.ن4:دوست دارم یه دونه از اون خورشیدا داشته باشم زمان رو برگدونم به اول تابستن....خیلی بهتر می تونستم ازش استفاده کنم...حیف!

پ.ن5:این ماه رمضون سیستم بدنم به طرز وحشتناکی با ما لج کرد....به طوریکه کل ماه رمضون رو روزه گرفتیم و جانمان رسما در امد!

پ.نکبا اینکه به خیلی وقت پیش مربوط میشه ولی اگه اهنگه زبان اتش استاد شجریان رو نشنیدین حتما گوش بدین....از ما گفتن بود.

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 17:19 توسط پرستو| |

1.چقدر دلم برای فضای قبلی وبلاگم تنگ شده...برای سهراب سپهری،فریدون مشیری،فروغ فرخزاد...برای همشون...تو این مدت زیاد به حاشیه پرداختم....باید اصل قضیه رو چسبید....

2.حالم شدیدا گرفتس..با خوندن یه مطلب ...یعنی من هر موقع تو عقایدم دچار اختلال می شم خیلی سردرگم و ناراحت می شم...

3.شروع کردم به خوندن کتابای دکتر شریعتی.....سوالای زیادی برام پیش اومده بود که برای پیدا کردن جوابشون رفتم سراغ این کتابا....تا حدی ام جوابشون رو گرفتم  ...انقدر این کتاب ها ارمش بخش ب ود که من مثل  رمان دنبالش می کنم...اصلا فکر نمی کردم جذبم کنه.

4.یعنی عاشق این prison breakام.مخصوصا مایکل ...(به چشم برادری بهش نگاه کن...منو که می شناسی...غیرتی!)

5.زهرا یه دستگاهی گرفته به نام wii....من که نمی تونم توصیفش کنم فقط آدم می ماند در عقل این بشر دوپا!

6.من هر وقت گشنمه و می خوابم خواب مستهجن می بینم....هی به خدا میگم من روزه نگیرم که این صحنه ها رو نبنیم....یعنی بهتون بگم دیشب که ساعت 7 پاشدم می خواستم برم نماز بخونم انقدر به این خوابه و صحنه هاش فکر می کردم که نمی تونستم برم نماز بخونم...یعنی چه کار می کند این شیطان!

7.دیشب می خواستم بلوز م رو بپوشم که یهو دیدم یک جانو ر خوشگل به نام خرچسونه روشه...یعنی اون وقت شب انقدر جیغ زدم که اخر سر برادرجانمان امد خفه ام کرد.....بعد بلوز م رو گرفت و انچنان خر چوسونه رو فشار د اد که همه ی محتویاتش بیرون آمد و صدای بسیار دل نشینی ایجاد کرد.....

8.تینا از ایران رفت....با هم تلفنی خداحافظی کردیم...با اینکه با  بعضی از کاراش حرصم می ده ولی ولی دوست داشتنیه و مهربونه...دلم براش تنگ می شه(برو حالشو ببر..انقدر تحویلت گرفتم!)

9.یعنی شما باور می کنید من همان پرستویی هستم که تا چند دقیقه ی قبل حالم گرفته بود...خاصیت این وبلاگ همین است..ادم خود بخود حالش خوب می شود!

10.شبهای قدره..هر کی هر جاست التماس دعا...این متن برای دکتر شریعتی ه ....در وصف شب قدر...پیشنهاد می کنم بخونین:

تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريك، ساكت و غمناك، قرن‌ها از پس قرن‌ها هم تهي و هم سرد، مرگبار و سياه و نسل‌ها در پي نسل‌ها، همه تكراري و همه تقليدي، و زندگي‌ها، انديشه‌ها و آرمان‌ها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ!
ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبي از اين شب‌هاي پيوسته، آشوبي، لرزه‌اي، تكان و تپشي كه همه چيز را بر مي‌شود و همه خواب‌ها را برمي‌آشوبد و نيمه سقف‌ها را فرو مي‌ريزد. انقلابي در عمق جان‌ها و جوششي در قلب وجدان‌هاي رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و وحشت و تلاش و درگيري و جهد و عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار! نشانه‌هايي از يك «توليد بزرگ»، شبي آبستن يك مسيح، اسارتي زاينده يك نجات! همه جا ناگهان، «حيات و حركت»، آغاز يك زندگي ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسان‌ها، همه اسكلت شده‌اند، فرود آمده‌اند.
اين شب قدر است.
شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير بر يك انسان نو، آغاز فردايي كه تاريخي نور را بنياد مي‌كند. اين شب از هزار ماه برتر است، شب مشعري است كه صبح عيد قرباني را در پي دارد و سنگباران پرشكوه آن سه پايگاه ابليسي را! شب سياهي كه در كنار دروازه مني است، سرزمين عشق و ايثار و قرباني و پيروزي!

شبي كه ازهزار ماه برتر است، آنچنانكه بيست و چند سال بعثت محمد، از بيست و چند قرن تاريخ ما برتر بود. سال‌هايي كه آن «روح» برملتي و نسلي فرود مي‌آيد از هزار سال تاريخ وي برتر است. و اكنون، براندام اين اسلام اسلكت شده، برگور اين نسل مدفون و برقبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سياهي و ظلمت و وحشتشب هست، اما شب قدر؟

شبي كه باران فرو مي‌بارد، هر قطره‌اش فرشته‌اي است كه بر اين كوير خشك و تافته، در كام دانه اي، بوته خشكي و درخت سوخته‌اي و جان عطشناك مزرعه‌اي فرو مي‌افتد و رويش و خرمي و باغ و گل سرخ را نويد مي‌دهد. چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطره‌اي از آن برپوست تن و پيشاني و لب وچشم خويش حس نكردن، خشك و غبار آلود زيستن و مردن!
كه پس از خاتميت، پيامبري نيست، اما هر آگاهي وارث پيامبران است! آن «روح» اكنون فرود آمده است، در شب قدر بسر مي‌بريم. سال‌ها، سال‌هاي شب قدر است، در اين شبي كه جهان ما را در كام خود فرو برده است و آسمان ما را سياه كرده است، باران غيبي باريدن گرفته است، گوش بدهيد، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را مي‌شنويد، حتي صداي روييدن گياهان را درشب اين كوير مي‌توان شنيد.
سلام بر اين شب، شب قدر شبي كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه كه خورشيد قلب اين سنگستان را بناگاه بشكافد، گل سرخ فلق برلب‌هاي فسرده اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما ... و بر ضمير تباه ما نيز جاري گردد. تا صبح بر اينشب سلام ! هركسي يك تاريخ است. عمر، تاريخ هر انساني است و در اين تاريخ كوتاه فردي، كه ماه‌ها همه تكراري و سردوبي معني مي گذرد، گاه شب قدري هست و درآن از همه افق‌هاي وجودي آدمي فرشته مي‌بارد و آن روح، روح القدس، جبرئيل پيام‌آور خدايي برتو نازل مي‌شود و آنگاه بعثتي، رسالتي، و براي ابلاغ، از انزواي زندگي و اعتكاف تفكر و عبادت وخلوت فراغت و بلندي كوه فرديت خويش به سراغ خلق فرود‌آمدني و آنگاه، در گيري و پيكار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ايثار خويش به پيام!

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 15:13 توسط پرستو| |

این منم،در سالگرد تولدم:

حسّاس ، با هوش ، شاد و سر حال ، دقيق ، وظيفه شناس ، خوش هيكل و خوش تيپ ، سالم و تندرست ، اهل سازش ، سود جو ، خجول ، بد پيله ، واقعاْ ساعي و كوشا ، سرمايه دار ، كمال گرا ، صبور و آرام ، عاشق سلامت خود ، متّكي به نفس ، خونسرد و خوددار ، عاشق كامپيوتر ، روشنفكر و دانشمند ، قابل انعطاف ، وسواسي ، پر انرژي ، مبتكر ، اهل اعتدال و ميانه روي ، كمك رسان ، اهل انتقاد ، معتمد ، وفادار ، با ايمان ، رام نشدني ، بي ريا و بي تزوير ، خوش قلب ، چشم و گوش بسته ، با شرم و حيا ، ثابت قدم ، مورد حسد قرار مي گيرد ، دور از جرّ و بحث ، گول زرق و برق را نمي خورد ، فرشته خو ، خيلي درس خوان ، چابك ، خيال پرداز ، داراي ذائقه قوي ، با انضباط و مستقل ، كاردان و لايق ، نكته سنج ، خود كفا ، پر توقّع ، اهل همدردي ، زود رنج ، قاطع ، دور انديش، خرده ‌گير و خورده بين

 زن متولد شهریور ماه بسیار احساساتی، بی ریا و تزویر خوش قلب، خواستار عشق حقیقی و وفادار به همسر و خانواده است.

اگر بگوییم که زن متولد شهریور ماه ذاتا با شرم و حیا است، حقیقت محض را گفته ایم و در این مورد جای کوچکترین شک و تردیدی نیست.(ای بابا...)

اگر در جایی خواندید که یک زن متولد شهریور قانون شکنی کرده است، مطمئن باشید که دارید عوضی می خوانید. او ذاتا از یک چنین رفتاری بیزار است و این وفاداری نسبت به قانون را در مورد قانون عشق نیز حفظ می کند، البته عشق حقیقی، زیرا او به انواع عشق های دیگر اصلا علاقه ای ندارد

    زن متولد شهریور جانبدار کمال است، برای مثال او ایمان کامل دارد که در این دنیا هیچ کس نمی تواند کاری را بهتر و کاملتر از او انجام بدهد و نیز سخت عجول است.(بد جور!)

در مناسبات خود با زن متولد شهریور سعی کنید از جر و بحث کردن با او خود داری کنید، زیرا این کار به طور حتم دردی را دوا نمی کند و هرگز این احتمال وجود ندارد که شما برنده بشوید.(اینم فهمیده...)

این زن در مقابل اقرار به گناهان خویش سر سختی عجیبی نشان می دهد .

اگر در جوار او هستید، ‌از انجام کارهای بچگانه خودداری کنید.(آخ بدم میاد....)

او نسبت به نمایشنامه ها، کتاب ها و کنسرت های درجه اول علاقه فراوان از خود نشان می دهد و در عین حال آنها را به باد نقد می گیرد.

زن متولد شهریور به طرز ناراحت کننده ای وسواسی و دقیق است و در عوض یکی از رئوف ترین، دست و دلبازترین و خوش قلب ترین مردم روزگار است. به نظر ما اگر زن متولد شهریور وجود نداشت، دنیا پر از معایب کوچکی می شد (خواهش می کنم...)که تحمل مجموع آن ها برای بشر غیر ممکن بود. اگر در او رفتار انتقاد آمیز هست، قدرت نشان دادن راه چاره هم وجود دارد و به عبارت دیگر‌، انتقاد او را به هیچ صورتی نباید با عیب جویی اشتباه بگیرد.

از نظر طرز لباس پوشیدن بسیار مرتب است و از نظر هم صحبتی بهتر از او خدا خلق نکرده زیرا عملا می تواند راجع به هر موضوعی عقاید منطقی و صحیحی ابراز کند.پول شما را هرگز بیهوده خرج نمی کند و اسرار زندگی شما را با شدت حفظ می نماید و اگر در کار خود با اشکالی مواجه شدید، می توانید روی کمک ها و راهنمایی های او حساب کنید.(از همین الا ن آمادگی خودم رو اعلام می کنم البته با وقت قبلی)

اینم کیک تولد  :

 

 

 

 

پ.ن:من اون قسمتایی که احساس می کردم به شخصیت من نزدیکه بولد کردم.شماهام اگه چیزی دریاره ی شخصیت من به نظرتون می رسه بگین.

پ.ن:میدونم قالب جدیدم قشنگ نیست ولی از دیروز تا حالا دارم دنبال قالب می گردم.اگه یه قالب خوب پیدا کردید بهم بگید.ترجیحا رنگ روشن.

 

 

نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 13:5 توسط پرستو| |

دیشب رفته بودیم خانه ی عمه جان....جاتون خالی موقع افطار انقدر خوردیم که چسبیدیم به زمین...در همین حال بودیم که تصمیم گرفتیم برویم به  شهر بازی ....فکرش را بکن...با آن6 من غذایی که در معده ی مبارک بود و 7 8 ساعت طول می کشید تا هضم شود.

خلاصه اینکه بالاخره پدر گرامی رو راضی کردیم و به همراه خواهر و دختر عمه ی گرامی راهی شدیم.چشمتان روز بد نبیند آن محتویاتی که قرار بود در 7 8 ساعت هضم شود،در عرض دو دقیقه رفت پایین....اول از همه سوار یک وسیله ای شدیم به نام مه نورد.....انقدر خوش گذشت که نمی دانید.....360 درجه شما را می چرخاند آن هم نیه یک بار...پشت سرهم به طوریکه محتویات شکمتان از شکم به سمت حلقات حرکت می کردن..... فرض کنید که در همین حال موضوع خنده داری شما رو به خنده بیاندازد....هم می خواهید جیع بزنید،هم بخندید هم گلاب به رویتان بالا بیاورید.وآن موضوع خنده دار موی فر آقایی باشد که در جلوی شما نشسته و با هر چرخش به طرز بسیاری زیبایی می رود هوا....

خلاصه اینکه پیشنها می کنم که اگر مشکل هضم غذا دارید حتما از این وسیله استفاده کنید!و از این وسیله جالبتر وسیل ای بود که به جای اینکه شما را بچرخاند ،گردنتان را از این سمت به آن سمت پرت می کرد!یعنی باید خودتان سوار شوید تا بفهمید که غلو نمی کنم!وبعد از آن کمی ناراحتی گردن گرفتیم....فقط کمی

و بعد از همه ی این ها کارما به مستراح کشیده شد و جالبتر اینکه بعد از بیرون آمدن از این مکان شیرین،فهمیدیم که بهترین و جذاب ترین قسمت شهر بازی همینجا بود. و توصیه من این است که من بعد به جای رفتن به شهر بازی،به مستراح بروید!

ودر آخر موضوع خنده دار صدایمان بود که به صدای مرغی شبیه شده بود و موجبات خنده ی اعضای خانواده را فراهم کرده بود.....در کل خیلی خوب بود،هم غذایمان هضم شد،هم گردن دردمان حل شد و هم صدایمان زیبا شد!

پ.ن:تا چند دقیقه ی دیگر می توانید این پست رو به صورت کپی پیست شده در وبلاگ سایه بخوانید.

پ.ن:من گاهی اوقات خود بخود ادبیاتم اینجوری می شود یا مثلا خودبخود دوست دارم انگلیسی صحبت کنم یا خودبخود سوتی می دهم.کلا سیستم بدنم این شکلیست.در این موارد زیاد به من توجه نکنید و ایراد نگیرید .

نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 16:25 توسط پرستو| |

سلام!سلام !سلام!(دوست دارم اینجوری سلام کنم.مشکلیه؟؟؟)

نمیدونم چرا هر وقت من حسم برای نوشتن میاد یه بلایی نازل می شه که دیگه نمی تونم بنویسم.الانم که دارم می نویسم حسش نیست......حالا از جمله بندی هام و املای کلمه ها خودتون می فهمین.

هفته پیش با عمه ام اینا رفته بودیم اردبیل(اصلا فک نکنین ما زیاد رفتیم مسافرتا!فقط لقب مارکوپولو رو کم داشتیم)جاتون خالی خیلی خوش گذشت .مخصوصا اون قسمتش که بنزین تموم کردیم.اون موقع بود که همه یک صدا شعر "طاقت بیار رفیق "سیاوش رو می خوندیم....

دیروزم رفتم خونه ی یکی از دوستای قدیمی ..اونم خوش گذشت .....انسان های زیبا دیدیم حیف که اینجا نمی شه هر چیزی رو گفت !

یه چیزه دیگه،داشتم تو اینترنت سال تولدم رو سرچ می کردم که فهمیدم در سال سگ به دنیا اومدم تازه فهمیدم که چرا انقدر زهرارو گاز می گیرم....اونم چه گازایی....

همینطوری که داشتم  خصوصیات متولین سال سگ رو می خوندم دیدم که در شغل های مناسب سال سگ نوشته:جاسوسی!

گفتم می بینی تروخدابه دختر مردم چه تهمتا که نمی زنن!امروز فرداس که مارم بیان بگیرن!خلاصه اگه پس فردا دیدین یه دختر نوجوان در حال اعتراف کردنه بدونین خودمم... ..

اینو بخون،فک می کنی تو کدوم دسته ای؟

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است

دسته اول

آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم

آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم

آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم

آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

پ.ن:سعی کن همیشه برای قرار گرفتن در دسته ی چهارم تلاش کنی.هر چند بهش نرسی!

پ.ن2:خیلی پرت و پلا نوشتم.دیدی حس نوشتن نبود.حالا هی بگو آپ کن!


ماه رمضون دوست دارم...افطاریاشو...سحریشو...ربناشو....فقظ یه چیزی شو دوست ندارم...اونم روزه گرفتنشو:)))

به هر حال ماه رمضان بر همه ی روزه داران مبارک باد!



 

نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 17:23 توسط پرستو| |

سلام!یه مدتی اصلا حس وحال نوشتن نداشتم.الانم ندارما...ولی به اصرار برخی از دوستان می نویسم......

تویه این مدتی که نبودم با بابام و مامانم و خواهرم رفته بودیم سفر...برادران گرامی رو هم قال گذاشته بودیم....توی این مدتی که مسافرت بودم ارامش عجیبی داشتم....دور از ایران و دغدغه هاش....با این که دلم برای ایران و ایرانی تنگ شده بود ولی ترجیح می دادم که اونجا بمونم........کاش شرایطش رو داشتم.

یکی از بامزه ترین اتفاق هایی که اونجا برامون  افتاد سوتی عجیبی بود که بنده دادم....ساعت 9 شب با  بابام و زهرا(خواهرم)آماده شدیم که بریم فروشگاه....وقتی رسیدیم به فروشگاه من رفتم جلوی در خروج و وایساده بودم که باز بشه...دیدم باز نمی شه و فکر کر دم تعطیله که فقط از یه طرف باز می شه...با خودم گفتم وایمیسدم تا یکی بیاد بیرون اونوقت درو نگاه می دارم با بابام و زهرا می ریم تو.(مغز متفکرو داریJ)غافل از این که اینجا مثل ایران خودمون خر تو خر نیست......خلاصه اینکه چند ثانیه صبر کردم تا یه خانومه اومد بیرون منم سریع و یواشکی رفتم تو و بایه دستم درو نگه داشتم و با یه دست دیگمم برای بابام و زهرا بای بای می کردم که زود بیان (به خدا تقصیر خودم نبود،وقت سوتی دادنم بود) حالا از یه طرف پلیسه به زبون ترکی سعی می کرد حالیم کنه که از اون طرف برمَ و مثل دیوونه ها نگام می کرد و از طرف دیگه زهرا از خنده غش کرده بود .خدا رو شکر 2 نفر بیشتر من رو در حال انجام این کار ندیدن وگرنه اسمم در کتاب گینس ثبت می شد!

 

این دفعه ترجیح می دم به جای نوشتن شعر چندتا عکس و کاریکاتور

بز ارم از جریانات اخیر:



پ.ن:تعدادی از عکس ها پاک شده!نمی دونم چرا.اگه پیداشون کردم براتون میزارم .


=_=_=_=_=_=_=_=_=_=_=_=_=_=_=_

40 روز گذشت....یادشان گرامی باد!(درج شده:یک روز بعد،5/8)


نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 17:17 توسط پرستو| |

سلام!

رفته بودیم مشهد...بد نگذشتا.....ولی خسته ام....اگر لازم بود جزئیاتش رو بعدا می گم.....فقط این که 18 تیر اونجا هیچ خبری نبود و شدیدا خورد تو حالمون!.....

فعلا این شعر رو از دکتر شریعتی بخونین تا بعدا:


خدایا کفر نمی‌گویم

پریشانم
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی‌‌آنکه خود خواهم، اسیر زندگی ‌کردی
خداوندا!
اگر روزی ‌زعرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرماخیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این ‌سو و آن ‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

دكتـر شريعتـی

پ.ن:شنیدم تینا ایرانه.راست می گن؟؟؟

نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 6:13 توسط پرستو| |


Design By : Night Skin