جوانی که با ضجه در لحظه پرواز، از ندا میخواست تا " بماند "، باید از
چهره گلگون دوشیزه آرمیده بر خاک چشم میگرفت، به آسمان نگاه میکرد، تا
رسای قامت عروس آزادی را در عرش ببیند، که چه ماندگار.
ندا آقاسلطان، شهید و فرشته و رهبر و قهرمان نیست. او تنها یک جوان ایرانی
است از قبیله صد ها هزار سرو دیگری که در پی آزادی قد کشیدهاند. او تاریخ
نا نوشتهی امروز ما است که در خیابانهای تهران و شیراز ثبت میشود. ندا برگ
زیبائی است از تاریخ ما که جاودانه خواهد ماند.
او یکی از ما است، او با ما است، او من است که ما شده. او دختر نازنین من
است که در مسلخ اهریمن، معطر خون خود را نثار کرده است، با این امید که
فرشته آزادی را پرواز دهد. او فرشته نیست. فرشته به او مدیون است، به
طهارت او رشک میبرد. اگر خدایی هست، فرشته جایگاه او را میخواهد.
او در معبد آزادی، سینه به سینه با اهریمن شد، همراه با پدر، آماده
قربانی. ندا برای باطل کردن طلسم ظلم و زور به آوردگاه روز و شب رفته بود.
و آنگاه که تیر تاریکی در گلوی او نشست، سپیده دمید، صبح دیگری طلوع کرد و
تاریخ، تولد تازهای را شهادت داد. با او، تاریخ دیروز ما بروز شد؛ تاریخی
که " فردا " از آن سخن بسیار خواهد گفت.
خفتن او بر خاک، بیگفت، خیز هزاران آزاده دیگری را نوید داد که دست در
دست، شانه بشانه، دلاور و پر غرور، در ایران رهایی یافته از بند مار دوش،
سرود آزادی را سر میدهند.
مزار ندا، در روز نجات ایران، زیارتگاه مردان و زنانی خواهد شد که عاشقانه
آزادی را در گوش هم میخوانند. ندا نه رهبر است و نه قهرمان، او انگیزه
است. او دلیل است. او نماد آزادی است. او افتخار تازهایست برای من و تو که
دوباره خود را دست در دست یافتهایم.
اول از همه این که سلام!دوما می دونین امروز چه روزیه؟؟؟.............................حدس بزنین...................امروز.........................................تولد یک سالگی وبلاگمه.راستش این راه پیمایی ها و انتخابات واسه آدم حواس نمی ذاره.داشتم پستای فبلی رو نگاه می کردم که دیدم ای بابا......امروز که درست تولد یک سالگی وبلاگمه.....ولی به احترام شهدا (شهیدای این چند روز)فعلا سکوت می کنیم و تولد رو به روز دیگه ای واگذار می کنیم.شمام در تظاهرات ها حتما شرکت کنین.(فردا ،میدان امام خمینی ،ساعت 4 ،با لباس مشکی و شمع)در ضمن متن پایین رو حتما مطالعه کنین.
فعلا
_ _ _ _ _ _ _
http://www.aloochehkhanoom.blogspot.com
ما شرق نشین ها، که در کشتی غول پیکر و بی ضربان و تند پیمای دنیای
امروز، هنوز نشسته بر یک تخته پاره ایم اسیر موج و گردابی چنین هائل. ما
که هیچ نداریم غیر از هیجان و تحقیر و گیجی. ما که قرار است قرن ها عقب
ماندگی از دنیا را در سالی و دهه ای و ماهی جبران کنیم و تاوان دادنش هم
انگار ناگزیر است.
داشتیم زندگیمان را می کردیم. بد و تلخ و سنگین و ناروا. اما زندگی
مان را می کردیم. تا رسیدیم به گردنه یک انتخاب دیگر، می خوانی انتصاب
دیگر هم بخوان. موج شدیم و شور شدیم و خروشیدیم که می خواهیم بتوانیم. می
توانیم بخواهیم. به هم ریختیم. جمع شدیم. تفریق شدیم. تکثیر شدیم. شور و
هیجان شدیم. به خیابان ریختیم بی جنگ و خشونت. با شادی و رنگ. تحقیرمان
کردند رفقای شکل خودمان. انکارمان کردند متعصبان قدرت در خشاب. پوزخند
کردند راهمان و امیدمان را.
اما ما خواستیم خواسته مان را از تنها راه مدنی موجود بیان کنیم. با
هم. انگار این بار این قدر رشد کرده بودیم و آن قدر سبز شده بودیم که
تاریخی ترین هم زبانی آفریده شد. و به بدوی ترین و خشن ترین شکل انکار و
تحقیر شدیم. و امروز گیج و مبهوت مانده ایم که چه شد؟ چرا؟ مانده ایم که
این چه بازی خوردنی بود؟ این چه کاری بود کردیم؟ و باز هم رسانه دیکتاتور
انکارمان می کند و فحاشی می کند. رفقای تحریم گر هم همین کار را می کنند.
مثل قبل. فقط همین عوض نشده.
می خواهم از این بهت بیرون بیایم . از این یاس. می خواهم سعی کنم نگاه
کنم بدون هیجان و بدون تعصب. و فکر کنم. امروز این را که می نویسم خطرش
بازداشت است به شیوه آدم ربایی. شعار که می دهم خطرش گلوله است از دو
متری. سبز که می پوشم خطرش باتوم و چاقو است بدون هشدار. پس اگر این ها را
که می گویم نقد می کنی و می خندی، لااقل تکیه نده به صندلیت. لااقل لیوانت
را زمین بگذار و صاف بنشین. به احترام خونها و جانهایی که کنارمان ریخته و
رفته.
وقتی گفتیم ما تغییر می خواهیم نه انقلاب، گفتند این نظام تغییر پذیر
نیست. با انتخاب اصلاح نمی شود. امروز می گویند دیدید؟ آن روز می گفتیم
غیر از این می ماند به خیابان رفتن و گلوله خوردن. امروز آن رفقا را نمی
بینیم کنارمان. می شنوم که هم صداها می گویند خطا کردیم و بازی خوردیم که
رای دادیم و شرکت کردیم. چرا رفقا؟ در بهت روز اول و دوم می فهمیدم این
جمله را. اما حالا؟ باور دارید که اشتباه کردیم؟ فکر کنید.
اگر همه ما نمی رفتیم پای آن صندوق، امروز چه خبر بود؟ کسی می گفت
حکومت کودتا؟ کسی می گفت حق مردم؟ کسی می گفت ایران شبیه رییس جمهورش
نیست؟ کسی باور می کرد می شود روبروی زور ایستاد، هر چه قدر هم زیاد باشد؟
ما اولین هم صدایی را روز جمعه تجربه کردیم. و این یک هم صدایی ساده و
اتفاقی نبود. و امروز ما کوتاه نیامده ایم. آن طرف قضیه هم. اگر می خواهید
از این بهت در بیایید شاید این چند جمله کمک کند.
برای درست جنگیدن باید جنگ را و ماهیتش را و طرفینش را بشناسیم. می
گویند موسوی سال 67 چه می کرد؟ کروبی چه می کرد؟ رضایی چه می کرد؟ چه
فایده ای دارد در قالب این حکومت تغییر کردن؟ چطور می توانی الله اکبر
بگویی؟ چطور خرافات سبز را می چسبانی به خودت؟ مثل 57 گولتان می زنند.
این بدیهی است که جنگی دراز هست بین دین و مخالفت با دین. این که من
کدام طرفم را اجازه بدهید به خودم مربوط باشد. اگر جنگ شما امروز این است،
پس تکلیفتان معلوم است. بهت چرا؟ اگر طرف دینید چاقو بردارید و بزنید. اگر
آن طرفید هم سنگر بگیرید پشت پنجره و بی صدا بخندید به تار و مار شدن ما.
اما جنگ من این نیست. جنگ ما این نیست.
ما می جنگیم روبروی دروغ. روبروی ابتذال. روبروی قانون شکنی. روبروی
تعصب کور. دختر جوان محجبه کنار دست من. مرد کراوات زده روبرو. زن خانه
دار پشت سر. پیرمرد مومنی که هم صحبتم شده میان جمعیت و اشک می ریزد و ذکر
می گوید و نفرین می کند ظالم را. او الان بهترین هم صف من است. من این قدر
از سیاست می فهمم که وقتی پشت پیشرویی می ایستم تا آخر پشتش را خالی نکنم.
موسوی هر چه بوده، هر چه هست یا کروبی یا حتی برادر محسن پاسدار، امروز
بیشتر کنار منند تا تو ، رفیق تحریمی بی خاصیت. تو برخلاف همه ادعاهای
بزرگت کوچکتر از آنی که حتی کنار دست بچه های کوچک سر کوچه جرات حس کردن
این همدلی را از نزدیک داشته باشی. و تو چقدر شبیه آن تفنگ به دست قایم
شده پشت پنجره فحش می دهی. و چقدر شبیه دوربین خاموش رسانه قدرت. شما چقدر
شبیه همید. جنگ ما جنگ دین و بی دینی نیست. جنگ منطق و بی منطقی است. جنگ
ما است در این جمعیت با هر که این جمعیت پشتش را لرزانده و کف به دهانش
آورده.
ما صدها هزار نفر از کنار بزرگترین مرکز بسیج خیابان آزادی آن روز
گذشتیم. فضای بازش پر از لباس شخصی و گارد و پلیس بود. ما زنجیر سبز درست
کردیم روبروی این ستاد. نگذاشتیم کسی نزدیک شود، توهین کند، تحریک کند.
شعار همدلی دادیم. وقتی رفتیم پلیس و بسیجی را به آغوش کشیدیم و گفتیم که
جنگ نداریم. آنها هم گفتند. آقای پلیس حواسش نبود. چشم می گرداند و می گفت
پسر خودم هم انگار این جا است. می دانم آن که غروب آتش کشید به مردم او
نبود که در آغوش من بود و آن که آتش زد ساختمان را ما نبودیم. این شمایید
که می خواهید مملکت را به آتش بکشید. شمای این طرف و شمای آن طرف.
ما گفتیم اهل جنگ نیستیم. اما الان به توی متعصب این طرف و توی متعصب
آن طرف می گویم اهل کوتاه آمدن هم نیستیم. اهل ناامید شدن هم نیستیم.
مطالباتمان معلوم است و به هیچ قدرتی هم باج نمی دهیم و با هیچ کس هم
پدرکشتگی نداریم. نیامده ایم برای کوبیدن دین یا بی دینی. ما می رویم برای
گرفتن حق مان. برای پیگیری ناحقی ها. برای خون هایی که ریختند و توهین
هایشان. من متعقدم این جغرافیا خوب یا بد، چند دهه را در چند روز پشت سر
گذاشت و بزرگ و بالغ شد. فقط تویی که جا ماندی دوربین قدرت. و تو تحریم گر
تحقیرگر ملت. و تو چاقو به دست کور برادر کش. و تو که فکر و ذکرت محو کردن
الله اکبر است. محسن رضایی و مهدی کروبی و میرحسین امروز با همه سوابقشان
از تو به من نزدیک ترند. باور کنیم که صف دوست و دشمن ما روشن شده و تغییر
کرده. اگر آن تفنگ روبرو دهان باز کند، این پیرمرد مومن و من گلوله می
خوریم نه تو. و دنیا را من خبر کرده ام، نه تو. پیرمرد مومن کنار من مرا
تفتیش نمی کند و من هم او را. تو برو خود را باش مفتش!
و شما رفقای هم صدای ناامید. آزادی هزینه دارد. خون می خواهد. ما که
نخواستیم خون کنیم. پس ناامید نشویم. پشیمان نشویم از کاری که کردیم. اگر
میرحسین بی دردسر آمده بود امروز صدایمان را دنیا می شنید؟ امروز این همه
با هم بودیم؟ ناامید نباشید. نترسید. به هیچ وجه اسیر خشونت نشوید. کینه
را سر مخالف نریزید. آرام باشید. از درگیری و آشوب فاصله بگیرید و به کسی
که پشتش ایستاده اید اعتماد کنید. او اولین کسی است که میدان را خالی
نکرده. بگذارید این هم صدایی به جایی برسد. ما تا همین جا هم برنده ایم.
مواظب خودتان و سلامتتان باشید. ما آرامش را پس می گیریم. مثل حق مان. مثل
پرچممان. شاید بخندید. اما هنوز می گویم. اندکی صبر... سحر نزدیک است. من
شش سال پژوهشگری کرده ام. می دانم کم است. اما باور کنید کافی است. ما حتی
اگر سرکوبمان کنند زنجیری را شکسته ایم و آغوشی را یافته ایم.
گفته بودم راضیم که جای انگشتم بر گلوی ابتذال بنشید و خسته اش کنم.
چرا ناراضی باشم حالا که جای انگشتم بر پیشانیش رسوای عالمش کرده و نفسش
را بریده ام. مرا می توان سرکوب کرد، اما کاری که کرده ام را نه. می ماند
تا ابد. تا ایران هست. ما ممکن است بشکنیم، اما ممکن نیست سر خم کنیم یا
خشونت کنیم. ما ایرانیم. پیگیر و نجیب و سبز و زخمی.
من نمی
دونم.....این همون جمهوری اسلامی که ما براش انقلاب کردیم؟که الان دست افرادی مثل
احمدی نژاد بیفته و همش رو به باد فنا بدن؟
دیشب
رفتیم تو خیابون......خیلی وحشتناک بود...بابام می گفت تاریخ دوباره داره تکرار می
شه.....گارد ضد شورش همه خیابون رو گرفته بودن و مردم و با باتوم می زدن....من که
از ترس داشتم به خودم می .ش....یدم.فکر نمی کردم انقدر پست فطرتن.من نمی دونم این
صدا و سیمای ما کجاس که این صحنه ها رو نشون بده؟فقط بلده خشونت اسرائیلی رو نشون
بده؟ای کسانی که تا حالا از رئیس جمهور عزیزتون دفاع می کردین،دوست دارم الان هم
بیاین پشتش وایسین و جواب ما رو بدین.چرا تو خیابونا نریختین و جشن نگرفتین؟
چرا اس ام
اس ها و موبایلا رو قطع کردن؟چرا همهی
سایت ها فیلتر شده؟چرا خونه ی میرحسین موسوی رو محاصره کردن؟چرا؟
انقدر این
سوالارو از خودم پرسیدم که دارم دیوونه
می شم....نه تنها من بلکه همه ی مردم.....
بعد از
اینکه رهبر به هیچ کدوم از نامزدا جواب نداد مهندس موسوی نامه ای به مراجع قم نوشت
که با "انا لله و انا الیه راجعون"شروع می شد و طی اون از مراجع خواستار
شده بود که برای حفظ نظام اقدامی بکنن زیرا که همه ی راه ها به بن بست رسیده.متن
بیانیه رو در ذیل می بینین:
\"بسمالله الرحمن الرحیم
انا لله و انا الیه راجعون
محضر مبارک مراجع عظام و علمای اعلام
با اهدای سلام، اینجانب اطمینان دارم که روند حوادث
انتخابات ریاستجمهوری دهم را با دقت پیگیری کردهاید.
اگر چه توسل به دروغ و استفادهیبی حساب از امکانات عمومی
و دولتی برای تبلیغات یکسویه به سود نامزد حاکمبه خوبی نشان
دهنده عزم این گروه خاص برای پیروزی به هر قیمت و از هر راهممکن بود، اما
تصور تقلب در آرای مردم تا این اندازه و برابر انظارشگفتزده جهانیان
از حکومتی که تعهد به عدالت شرعیه از ارکان اساسی آنشمرده میشود،
برای کسی ممکن نبود.
امروز که با حیرت تمام شاهد چنین تصورات جسورانه در امانت
مردم هستیمو تمامی راهها برای احقاق حق بسته شده، مواجه شدن مردم
مظلوم با سکوتعلما و مراجع که ملجا راسخ این ملت شمرده
میشوند، خسارتی بیش از یک تغییردر آرا را به دنبال خواهد
داشت.
عواملی به بهانههای واهی با چوب و چماق و باطوم و شوک
الکتریکی بهجان اعضای ستادهای اینجانب و مراجعه کنندگان سرگردان و
مبهوت از این وضعیتافتادهاند، در حالی که امیدی به کارایی
قوه قضاییه محترم نمیرود زیراجایی که دادستان کل کشور
نتواند از سخن قانونی خود در پیشگیری از سخنرانیاضافی نامزد
حاکم در سیما جلوگیری نماید، با چه ابزاری میتواند از اینخشونت سیاه
بازداری کند؟ به حسب وظیفه صیانت از آرای مردمی که اینک دچارچنین زیان
عظیمی شدهاند عرض حالی تقدیم و یادآور میشوم که شاید تذکر بهجای شما به مسوولان مفید واقع شود.
ایاک و الظلم لمن لیس له الا الدعا
برادر شما - میرحسین موسوی\"
پ.ن1:اخبار واقعی آراء از کارمندان وزارت کشور: افرادواجد شرايط
راي: 49322412 افراد شرکت کننده در انتخابات : 42026078 تعدادآراي باطله : 38716 1 1- ميرحسين موسوي خامنه 19075623 2- کروبي
13387104 3- محمود احمدي نژاد 5698417 !!!! 4- محسن رضايي ميرقائد 3754218
پ.ن
2:منزل میر حسین موسوی و ایت الله صانعی در محاصره اس و موسوی هیچ راهی به خارج از
خونه نداره وتنها امیدش به ماست.
پ.ن3:دستبند
های سبز رو در نیارین و از حقتون دفاع کنین.
پ.ن 4
:دیشب بعد از قطع موبایل ها عده ای از اصلاح طلبان حامی میرحسین رو دستگیر کردن.
تا حالا دیدین کسی در حال دیوونه شدن باشه ولی نتونه به روی خودش بیاره......من الان اینجوریم......یه بغضی ته گلوم رو گرفته......
نمی دونم......فکر این که تقلب شده مدام از ذهنم می گذره ......از کارایی که دیروز می کردن مشخص بود که میخوان احمدی نژاد رو برنده اعلام کنن......عوض کردن و قبول نکردن نماینده ها ......تموم شدن تعرفه ها در قسمت ها ی شمالی شهر........قطع شدن سیستم اس ام اس.....در ضمن خبر هایی که دیروز ما از مناطق مختلف دریافت می کردیم همه نشون دهنده ی پیروزی قطعی موسوی بود.....ولی....
کسایی که از این راه ها می خوان به قدرت برسن از همین حالا هم تکلیفشون معلومه......دیگه لازم نیست آدم بهشون بد و بیراه بگه.......
فقط از خدا می خوام که به هممون رحم کنه و صبر بده تا بتونیم 4 سال دیگه این آقایی رو که مثلا منتخب مردمه(!)تحمل کنیم.
این سال
تحصیلی هم مثل سال های دیگه خیلی زود تموم شد.....سالی که به تنهایی برای من پر از
فراز و نشیب بود.....سالی که در آن احساس کردم که شخصیت اصلیم شکل گرفت.....
علاوه براین تغییرات ،انتخابات جو خاصی را به وجود آورد که همه از نظر روحیروانی در تلاطم بودند...هر کسی از یک راهی برای
رسیدن به هدفش تلاش می کرد....بعضی ها در خیابا ن شعار سر می دادند و جشن و
پایکوبی می کردن و عده ی دیگر برای موفق شدن نامزد مورد نظرشون به دعا و مناجات می
پرداختند...همه ی اینا صحنه های قشنگی بود که هیچ وقت از ذهن من پاک نمی شن......یکی
از قشنگ ترین و پر شور ترینخاطره هاحضور میلیونی مردم در راهپیمایی دیروز بود... زخیابان انقلاب تا میدان آزادی مملو از جمعیت سبز پوشی بود که در اون گروه های
مختلف مردم رو میدیدی....پیر و جوون،زن و مرد همهو
همه برای یک هدف امده بودند و ان هم رسیدن به آزادی ،تحول و صداقت بود....در چهره
ی همه ی افرادی که اونجا حضور داشتند می توانستی ببینی که از یک چیزی خسته شدند و
همین هم آنها رو اینجا کشونده بود........از این که افرادی برای رسیدن به قدرت دست به هر
کار غیر اخلاقی می زنند و آبروی خودشون و کشورشون روزیر سوا ل می برند،خسته شده بودن......از عوام فریبی ،از دو
رویی ،از تحقیر شدنشون در برابر کشور های دیگه ودروغ گویی خسته شده بودند....
خلاصه این
که چه میر حسین موسوی انتخاب بشه چه نشه برای همه مردم یه سری مسائلی روشن شد که
قبل از این براشون روشن نشده بود و در نتیجه دولت فعلی با روش قبلی دیگه نمیتونه مملکت
رو اداره کنه که این خودش یکی از مزایای این نوع رقابت هاست......
ایشالا این
انتخباتم تموم می شه و با پیروزی میر حسین موسوی همه ی ما از این حال و هوا در میایم.
فقط باید این
نکته یادمون باشه که اگر کاندیدای مورد نظرمون برنده نشد ما هم باید به نظر اکثریت
جامع احترام بذاریم......
عرضم به حضورتون که این حال و
هوای امتحانات و انتخابات هم آدم رو از وبلاگ و وبلاگ نویسی دور می کنه هم
نزدیک.امتخانا که وقت سر خاروندنم واسه آدم نمی ذاره چه برسه به آپ کردن ولی از
اون طرف شور اتخاباتی باعث می شه که آدم هوس کنه تو این وبلاگا یه چیزایی بنویسه
…..
اول درباره ی امتحانا بگم که
تقریبا نصفش رو دادیم و از این نصف می شه گفت نه بد دادیم نه خوب.البته س*تی ها
جای خود را دار ه!مثلا همین امتحان ریاضی !دو تا سوالو 1.5 نمره ای رو درست نوشته
بودم که بعد از چک کردنم اشتباهشون کردم و جالب اینکه وقتی از سالن امتحانات اومدم
بیرون با اعتماد به نفس کامل جار زدم که من تو ورقه ام 7،8 تا غلط داشتم که اگه
چکشون نمی کردم گ.ن.د می خورد به ورقه!خداییش حال می کنی ؟؟!!!یا مثلا امحان عربی
…….خلاصه اینکه ورقه ها امتحانم خالی از س*تی نیست!
و اما از انتخابات که تقریبا
تو هر وبلاگی برین بحث سر یه کاندیدای اتخاباتیه!از اون جایی که من یه عضو فعال
سیاسی ام (خواهش می کنم!)تو این مدت تو خیابون و مدرسه و این ور اون ور تبلیغات می
کردم .همین چند روز پیش تو مدرسه با یکی از دوستام راه افتاه بودیم و از بچه ها می
پرسیدم که می خوان به کی رای بدن و چرا !البته همه ی این سوال پرسیدن ها همرا ه با
ربان سبز بود!خلاصه این که ما از طرفدارا ن آقای احمدی نژاد جواب های قانع کننده
ای گرفتیم که واقعا متحولمون کرد(؟)لیستی از این جواب ها رو در زیر می بینید:
1.چون ایشون هر چی باشن دزد
نیستن !(عجب!قضیه اون 1 میلیارد رو مثل این که دوستان نشنیده بودن!و از این حرف
نتیجه می گیریم که دولت های قبل از ایشون در حال دزدی تشریف داشتن(؟))
2.چون خودش …..زده خودشم باید
بیاد جمعش کن!(آخه خواهر من اون اگه می خواست تو همین 4 سال می کرد!)
3.چون از بالا دستور دادن!
4.دوست داریم(کاملا منطقی)
5به شما ها چه مربوطه!(خوب
راست می گه)
6.چون از بقیه شون خوشم نمی
آد!
7.چون بهمون سیب زمینی
داده!(آهان این شد یه جواب!)
8.چون از کسایی که دستبند سبز
دستشون می کنن خوشمون نمی اد(نشانه لطفتونه!)
و…….
حالا شمام اگه دلیل ای دارین
بگین به این لیست بالا اضافه کنم بلکه من قانع بشم.
دیشب فیلم میر حسین موسوی را
پخش کرد که از نظر اکثریت مردم فیلم خیلی خوبی بود و واقعا غرور ملی آدم رو جریحه
دار میکرد.(چی گفتم!!زیاد توجه نکنید!)
خلاصه همه ی اینا رو گفتم که
بگم:رای ما میر حسین موسوی!(منظور از ما من و خودمم که
هردومونم به سن رای رسیدیم)
یه چیز دیگه که می خواستم بگم
اینه که حتما شنیدید که همه اهل هنر از میر حسین موسوی حمایت می کنن.یکی از همین افراد
امیر تتلو خواننده رپ که یه آهنگ درباره میر حسین خونده!آهنگشم می تونین اینجا دانلود کنین.
خوب این پستم همش سیاسی
شد!الان فیلترم می کنن!
فعلا تا پست بعدی درتعطیلات
پ.ن:آخه یکی نمی یاد بگه بچه تو
که رای نمی تونی بدی تبلیغاتت واسه چیه؟(جرات دارین بپرسین تا ببینین چه جوابی می شنوین!!)
پ.ن 2:امروز همایش موسوی تو امیر
آباد بود که من و دوستان کلی برنامه ریزی برای رفتن کرده بودیم ولی
پدرو مادر گرامی ما رو قال گذاشتن
و الان خون جلوی چشمانمون رو گرفته!
پ.ن 3:استفاده زیاد از این نشانه(؟)به
علت اینه که فردا امتحان زبان فارسی دارم و می خوام معلومات خودم رو به نحو احسن استفاده
کنم!
خیلی دوست
داشتم لحضه ی سال تحویل وبلاگم رو آپ کنم ولی از اون جایی که یه مسافرت پیش اومد
نتونستم.مسافرت هم رفته بودیم و شمال و جای شما خالی خیلی خوش گذشت.
خلاصه این
که شرمنده......
توی این
چند وقتی که نبودم اتفاقات زیادی برام افتاد که شاید همشون خوب نبودن ولی یه چیزای
خیلی مهمی رو توی زندگیم بهم یاد دادن.این که باید حواست باشه که اگر اتفاق بدی هم توی زندگیت
می افته ازش عبرت بگیری نه این که زانوی غم بغل بگیری و هی خودت رو سرزنش کنی !این
دقیقا کاری بود که من می کردم و برای یه مدتی از همه چیزو و همه کس زدددده شده
بودم و همش با خودم فکر می کردم که این اتفاقا چرا باید برای من بیافته؟؟مهم تر از
همه این که اگر توی این مواقع به یاد این باشی که یه خدایی بالا سرته و تو رو توی
همی مشکلات یاری می ده ،دیگه هیچ غم و غصه ای نداری و فک می کنی که شاید به صلاحت
بوده که بعضی از اتفاق بیفته!شاید اون اتفاقی که افتاده باب میل تو نبوده و دوست
نداشته باشیش ولی وقتی خدای به اون بزرگی صلاح دونسته سعی کن باهاش بسازی و ازش
استفاده کنی!
خلاصه
اینکه همه ی این حرفا رو زدم تا اگر تا حالا توی دلت خونه تکونی نکردی به فکرش
باشی چون
هنوز هم
اولای ساله و برای خونه تکونی دل دیر نشده!
حالا خو
دانی........از ما گفتن بود.
از همه ی
اینا بگذریم دوست داشتم اول از همه سال نو رو به دوست عزیزم ،تینا جون که الان خیلی وقته ندیدمش و دلم براش خیلی تنگ
شده تبریک بگم.
تینا جان
عیدت مبارک!
خوب این
هم یه شهر خیلی قشنگ از فریدون مشیری به مناسبت آغاز بهار:
بهار را باور کن
باز کن پنجرهها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
؟
برگ ها پژمردند
؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد
؟
هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست ؟
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
؟
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن
حتما تعجب کردین که این وبلاگ بعد از 3 ماه توسط پرستو جان داره آپ می شه !
انقدر اتفاق توی این چند ماه افتاده که نمی دونم از کدومشون براتون بگم.
اول اینکه تو این مدت چرا آپ نمی کردم
دلیل اول اینکه طبق معمول مدرسه و درس و طراحی سوالات ریاضی و ......
دوم دلیل که برادر جانمان ADSLمان را به دلیل داشتن کر... زیاد قطع کردن
و آخرین دلیل اینکه من این وبلاگم رو به امید بعضی چیزا و بعضی کسا زدم که دیگه الان برام ارزش ندارن.
بگذریم.....
فعلا تا می تونین از حضور من استفاده کنین.....
عرضم به حضورتون که این بنده ی حقیری که می بینین الان پشت کامپیوتر نشسته و داره جون می کنه تا این متن رو تایپ کنه(این کیبرد ..... فارسی نداره و همه ی این چیزایی که داره تایپ می شه با استفاده از حس ششم خودمه)پس فردا امتحان زیست داره و در حال حاضر همه ی اعضای خانواده دارن بهش فحش پدر و مادر میدن که بچه تو کار و زندگی نداری نشستی پای کامپیوتر؟
دیگه بگم براتون که از 11 تا امتحان 3 تاش رو دادیم(فقط فقط 8 تا امتحان دیگه مونده) که از این 3 امتحان دینی رو من واقعا گل کاشتم!1 سوال 1.5 نمره ای خوشگل رو ول کردم و بقیه رو هم از نبوغ خودمان نوشتیم!و جالب این که جز اولین نفرات با اعتماد به نفس کامل ورقه م رو دادم!
الان من کنار تلویزیون نشستم.....داره فلسطین رو نشون می ده .....خیلی دلم براشون می سوزه.... من واقعا نمی دونم اگه ما بشینیم اینجا و هی بگیم مرگ بر آمریکا...مرگ بر اسرائیل جه فایده ای داره؟....درسته که شاید یه نوع همدردی باشه ولی همه ی ما می دونیم که الان اونا به یک جیزی فراتر از این مدل همدردی نیاز دارن.....
امروز می خوام یه شعراز فروغ براتون بذارم.شاعر دوست داشتنیه.خیلی راحت و بی پروا همه ی درد ها و خواسته هاش رو بیان می کنه.من که این شعرش رو دوست دارم،امیدوارم شمام خوشتون بیاد:
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می خزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله میزد خون شعر خاک میخواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یکسو می روند پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند روی کاغذها و دفترهای من در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من، با یاد من بیگانه ای در بر آینه می ماند به جای تار مویی نقش دستی شانه ای می رهم از خویش و می مانم ز خویش هر چه بر جا مانده ویران می شود روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان میشود می شتابند از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماهها چشم تو در انتظار نامه ای خیره میماند به چشم راهها لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاک دامنگیر خاک بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد آنجا زیر خاک بعد ها نام مرا باران و باد نرم میشویند از رخسار سنگ گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ
خوبین ؟ چیه تعجب می کنین این وبلاگ آپ شده ... بله تعجبتون بجاست چون این دفعه این پرستو نیست که آپ می کنه ! آخر پست شخصیتمو بر ملا می کنم !
حالا اینو که ول کنیم می رسیم به موضوع این پست ! (اندر احوالات پرستو !) ... می خوام براتون بگم که چرا سایه ی این پرستو خانوم این قدر کم رنگ شده !
بنده یکی از دوستان و آشنایان ایشون هستم که تو همون کلاس و مدرسه ای که ایشون تحصیل می کنه ، تحصیل می کنم ولی براتون می گم که چرا من وقتم از پرستو توی بعضی از مواقع آزاد تره !
مثلا همین هفته ی پیش ... معلم ریاضیمون گفته بود که از مبحث رادیکال ۲۰ نمره امتحان در آرید .... هممون در آوردیم و نمره گرفتیم تا رسید به پرستو ... معلم :"پرستو بیا این جا ببینم !" پرستو می ره ... وای خدای من یه سوتی .. دوتا ... و آخری از همه قشنگ تر بوده !
اولین و دومیش مربوط میشده به اشکالاتش ولی سومی کاملا جای بحث داره ! پرستوی ما می آد از خودش ابتکار می زنه و سئولات تستی هم در می آره ... غافل از این که یکی از سئوالاش جوابش تو هیچ کدوم از گزینه ها نبوده !!!!!!! و یه سئوال دیگه اش هم همه ی جوابا درست بود !!!!!!!! و این جا شد که کلاس رفت رو هوا و معلم ریاضیمون لقب خلاق رو به پرستو اهدا کردن ( که واقعا لایقش بود ! چرا که هیچ ریاضی دانی این جور خلاق و مبتکر نیس!)
حالا فهمیدین چرا خیلی نت نمی آد چون مجبوره شبانه روزی رو مسائل ریاضیش کار کنه !
بمیرم براش ... بسه دیگه خیلی اذیتش کردم ! پرستوی گلم می دونم که به دل نمی گیری مسخره بازی بسه می ریم سراغ یه نوشته ی بسیار قشنگ از عرفان نظر آهاری
دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت و هی این و آن سرسری آمد و رفت
ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد
یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است یکی گفت: چرا نور اینجا کم است و آن دیگری گفت: و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری ومن تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا می خری؟
و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم: ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم از این پس به جز او کسی را نداریم.
نیلوفر !
سه شنبه 5 آذر1387
|
با سلام به همه ی عاشقان و علاقمندان به شعر امیدوارم لحظات خوشی رو در این وبلاگ سپری کنید.شما می توانید علاقمندی خود به هر موضوع رو در بخش نظرات بگویید.منتظر نظرات شما هستم....... پرستو
mm.mahsaeed@gmail.com